آقا ما رفتیم از اینجا

خب. حالا هی اعصاب و روان آدم رو انگولک کنین. هی ما اینجا عکس بذاریم هی شما یه کاری کنین که درون مرزهای میهن اسلامی‌مون این چهار تا دونه عکس یتیم شده‌ و مظلوم ما باز نشن. عیب نداره، ما وقتی بهمون فشار بیاد اول سعی می‌کنیم از سوراخ سنبه‌های موجود یه راه نفس کشیدن تنگ و تُرُش پیدا کنیم، یه مدت نجابت به خرج می‌دیم، دندون به جیگر صاب مرده‌مون میذاریم و تحمل‌تون می‌کنیم. اما وقتی دیگه تا خرخره رفتیم تو گند و گُه‌ی که واسه‌مون رقم زدین یهو می‌زنیم به اون آخرین سیم موجود،‌ همون که کل مدارات الکتریکی و الکترونیکی رو به کل می‌ترکونه. نتیجه‌ش این میشه که در یک اقدام تماماً خودجوش و اساساً انقلابی، گوشی تلفن رو برمی‌داریم و در ظرف ده دقیقه‌ی ناقابل با پرداخت مقادیر متنابهی دلار که صد البته مثه شما از خدا بی‌خبرهای شیکم گنده‌ی خرفت و مُهر پیشونی، از تو جوب هم درش نیاوردیم بلکه با عرق جبین و استفاده از کد یمین به سختی جمع‌آوری کردیم، اقدام به ثبت یک عدد Domain و خرید Host Space می‌کنیم و سپس به مانند بختکی دیوانه و شدیداً مصمم، با پوزیشن چهار دست و پا یا شایدم چارچنگولی، به مدت یک شبانه روز میوفتیم روش و اگرچه جد و آبادمون رو یاد می‌کنیم،  اما در نهایت یک وب‌سایت( نه چندان کامل اما بهتر از هیچی) رو به منصه‌ی ظهور در میاریم و تولد نوزادی معصوم رو در دنیای بی‌رحم و ناامن اینترنت به تماشا می‌نشینیم:



امیدوارم به حق پنج تن آل عبا و چهارده معصوم و هرچی امامزاده که تو کوه و کمر و بیابون همون خاک، دفن شده؛ نسل‌تون عینهو دایناسورهای تیغ تیغی هر چه زودتر منقرض شه!

موضوع انشاء: چرا در ایران مانده‌اید؟

آدمها این روزها از ماندن، می‌نویسند. از نرفتن. درست همانطور که هرچه آدم می‌شناسم و می‌شناسیم، سال‌هاست بی‌وقفه  از رفتن های بی‌هدف و باهدف حرف می‌زنند و ساده‌ترش، به نماندن فکر می‌کنند. وضعیت این روزهای وبلاگستان شبیه‌سازی نه چندان منطقی‌ست از یک جنبش اجتماعی که حالا چند صباحی‌ست ضد جنبش‌ش هم  عضو گیری کرده و روشنگری می‌کند. یا سیاهِ سیاه یا سفید سفید. یا از دسته‌ی اول هستیم یا هم‌مرام و مسلک با گروه دوم. این‌چنین مطلق نگاه کردن‌های‌مان برای من یکی که دیگر تازگی ندارد، دستش رو شده‌ست و ماهیت‌ش در عالم کوچک شخصی من به روشنی هویداست.

اما نمی‌فهمم چطور می‌شود ماندن را عریان کرد و در مقابل رفتنِ برهنه نشده‌ی ناشناخته نشاند و هنرمندانه در باب چرایی و چگونگی و برتری یکی بر دیگری گفت و نوشت و محکمه‌ای را به نتیجه رساند؟ تا رفتن‌ها را خطر کردن‌ها را به جان نخریده‌ایم و از کیسه‌ی لحظات عمر باارزش هزینه‌ای بابت تجربه‌ای نپرداخته‌ایم، به استناد کدام ادله و به اعتبار کدام مشاهده و آگاهی  از ماندن حرف می‌زنیم؟

اگر مانده‌ای، یعنی نشسته‌ای و نشستن انرژی نیاز ندارد. ماندن اساساً گزینه‌ی پیش‌فرض در سطوح اولیه‌ی ذهن آدم‌هاست.  همه چیز اینرسی دارد، تا وقتی جان نکنده‌ای که حرکتی بکنی بی‌شک می‌مانی. در همان وضعیت اولیه که بودی، هستی و خواهی بود. درست در همان حوالی از همان سرزمینی که روزی روزگاری یکی ازاعضای  آن دسته‌ی معروف  لک‌لک‌های سفید، از آسمان جدا شد و توئه کوچکِ شکننده را پیچیده در بقچه‌ی کتان سفید و تمیز جلوی در خانه‌ای زمین گذاشت و رفت. می‌مانی در همان  شهر در محاصره‌ی همان مرز. وقتی ماندنی شدی یعنی داری از قوانین بدیهی طبعیت پیروی می‌کنی. می‌توانی پشت بند این ماندنت بگویی که  من را در این خاک و در محدوده‌ی این مرز زمین گذاشته‌اند پس من این خاک را می‌پرستم و بیزارم از هر آنچه سرزمین غیر از اینجاست و هر آنچه آدمیزاد متعلق به خاکی جز این خاک است.  اما اگر شبی، روزی، وقتی آگاهانه تصمیم گرفتی که داشته‌های روزگار بی‌ارادگی و کودکی‌ات را، خُرده ریزه‌هایی را که با زحمت  زیاد درون حفره‌های همان خاک یافتی و بردوش کشیدی و مورچه‌وار زخیره کردی و از آن بالاتر مردمانی  که به جبر روزگار، خوب یا بد، خوش‌سرشت یا دیوسیرت، قدیس یا ابلیس بی آنکه نظرت را خواسته باشند جایی قبل از به دنیا آمدن منسوب به تو کردند  و ارتباط جدانشدنی خونی یا غیر خونی با وجودشان برایت مقدر کردند را،  محض رفتن و دیدن و بزرگ شدن و ادراک قوانین دنیای فراتر از خاک اولیه و یاد گرفتن خنده‌های متفاوت و گریه‌های از نوع دیگر، چند صباحی پشت سر بگذاری و نماندن را برای بسط روح و روانت انتخاب کنی ، آنوقت می‌توانی بشینی و سر صبر و دانایی مقایسه کنی.  از رفتن بنویسی و از ماندنت قبل از رفتن قصه‌گویی کنی، به اعتبار دیده‌ها و چشیده‌های روزگارِ رفتن و یکجا نبودنت، می‌توانی مقایسه کنی و انتخاب کنی ماندن در سرزمین ازلی را یا بودن در هر آن‌کجا که باشد به جز آن سرا، سرایت را .

رفتن‌های 30 ساله‌ی اخیر از سرزمین ما اما؛ خیلی تعبیر درستی از رفتن آدمها نیستند، به جای‌شان باید کلمه‌ی فرار را گذاشت. باید پرسید چرا فرار نمی‌کنید؟ اگر تا به حال نگریخته‌اید به کدامین دلیل‌ست؟ یا اینکه بگویید "من فرار نکرده‌ام چون..."
می‌گویم گریختن چون ما آدم‌های بازمانده از یک دگرگونی عظیم اجتماعی درتاریخ سرزمینی به اسم ایران هستیم. ما بازماندگان هشت سال آزگار تنش‌های‌ بی‌رحمانه، پناه‌گاه رفتن‌های شبانه، از دست دادن‌های ناگهانی و هم‌خوابگی دمادم با مرگ هستیم. ما مردمانی هستیم با  اسطوره‌هایی نوجوان و جوان که خونشان بر خاک داغ و خشک مرزهامان از یک سو و بر آسفالت خیابان‌ها و محوطه‌ی اعدام زندان‌های سرزمین مادری‌مان از سوی دیگر، بی وقفه جاری بود. ما بازماندگان یک جنگ دو گانه‌ی زشت و جنون‌آمیز هستیم. جنگ با مهاجمان خارجی به خاک‌مان و همزمان جدال نابرابر با هموطنان سرکوب‌گرِ پول و مقام و قدرت به دستی که قرار بود برادر و خواهرمان باشند به حکم هم‌خاک بودن. ما قربانیان کشتارهای دسته جمعی و سرکوب‌های سیاه دیگرانی هستیم که از پس انقلابی و جنگی نفس‌گیر، با خستگی مزمن از جدال‌ها و مبارزات سال‌های جوانی‌شان و با نفرت باقی مانده‌شان از جوانی از دست رفته‌ و همه چیزی که ما ممکن است داشته باشیم، دست به تربیت ما موجودات کوچک زدند و هنوز هم با کمربندهای سگک‌دار چرمی بالای سرمان ایستاده‌اند تا آنچه را آنها با چنگ و دندان به دست آورده‌اند با کودکی‌ و حتماً نفهی‌مان برباد ندهیم. ما فرار می‌کنیم.  می‌رویم درست نیست. آنچه مردم بی‌نوای ما کرده‌اند و می‌کنند این است که با تمام قوا از منطقه‌ی جنگی و پرآشوب و فقر و فقان و بی‌عدالتی و عصیان وسرکوب و مرگ‌های بی‌دلیلِ  سی و چند ساله‌ی زندگی‌شان دور می‌شوند، می‌گریزند. همین.

محض رضای خدا قضیه‌ی گریختن‌های مردم ما را اینقدر فلسفی‌اش نکنید و در مقابل‌شان نگویید که من می‌مانم چون به اینجا اخت دارم چون ریشه‌هایم اینجا هستند. باور کنید، همان ریشه‌ها را همان انس و الفت‌ها را همان هم‌زبانی ها و نوستالژی‌ها را ما هم داریم، همیشه داشته‌ایم. اما در مقام انسان بودن باید یک حداقل تفاوت‌هایی با درختان داشته باشیم و بتوانیم ریشه‌کن شدن را هم گاهی هر ازگاهی، برای فتح و ادراک دشت‌های وسیع خدا، تاب بیاوریم. باید بشود در خاک‌های جدید ریشه‌های جدید داد. شدنی‌ست اگر نبود، من اینجا نفس نمی‌کشیدم همین الانی که اینها را می‌نویسم.

اما من؛ امروز اینجا از رفتن و بازگشتن می‌گویم. صرفاً در نقش  یک آدم، فارغ از ملیت و نژاد و جنس و تبار. فرای تعصبات خونی و قبیله‌ای و عشیره‌ای. من از زیباییِ نهفته در نماندن؛ و زجر کشیدن برای بزرگ شدن در مسیر ترسناک و پُرمعمای هجرت، حرف می‌زنم. نه از فرار و گریختن‌های بی‌هدف محض نماندن در جایی... می‌روی، رنگ‌ها می‌بینی که در رنگین‌ترین رویاهایت هم هرگز ندیده‌ای، دل‌هایی را سر راه رفتنت به چشم می‌بینی که جنس‌شان عجیب تر  از هر حریری و کشمیری‌ست ، نگاه‌هایی لمس خواهند کرد نگاهت را  که حجم غم و اندوه‌شان، کمر امتداد نگاهت را می‌شکند. تعاریف آدمیان قبایل رنگارنگ را از خدا و بی‌خدایی می‌شنوی، رها کردن روح را از بند تن و بدن به سبک اقوام غریب این زمین شاهد می‌شوی. بوهایی را درک می‌کنی که بی‌اغراق لغت نامه‌ی کوچک بوها در مغزت را شرم زده می‌کند از جهل درباره‌ی این همه ناشناخته‌ی دلنشین و زیبا. تا انتهای غربت که بروی دیگر هیچ چیز نیست جز خودت و خدایی که هنوز در همین نزدیکی‌ست. آرامش را می‌شود در همان تنهایی‌های سهمگین دور از وطن جست و دست آخر برایش تعریف مناسبی پیدا کرد. خوب که رفتی، دور شدی و جستجو کردی و به رسم روزگار آیین دنیای بزرگ آدمهای دیگر را یاد گرفتی،‌ آنوقت می‌توانی به بازگشت فکر کنی، به موثر بودن به بخشیدن گذشته‌های تلخی که وطن‌ت بر تو تحمیل کرد به سبز کردن گیاه کوچک زندگی در خاک تفته‌ی سرزمین کودکی‌ات... دیگر خودت بهتر از هر کسی می‌دانی که این توئی که از بازگشتن و ماندنِ بعدش حرف می‌زنی  هیچ سنخیتی ندارد با آن کسی  که از روز ازل، ندیده و نشناخته، سنگ ماندن و نرفتن به سینه‌ی کم جان و نحیف‌ش می‌کوبید. حالا محکم شده‌ای، آرام دارد جانت. در آن موضع اگر قرار گرفتی روزی، منطقی‌ست که متنی  بنویسی بلند بالا و رسا و معنی‌دار با این سرآغاز :

 رفتم، دیدم، بازگشتم و در خانه‌ی هرچند ویرانم می‌مانم چون... 

آنچه مرا بُرد که بُرد

صد و چهل دو. دقیقاً صدوچهل ودو صفحه دارد. دیروز ظهر، جایی بین دو صفحه‌ی شانزده و هفده ایستادم. یعنی راست‌ترش این‌ست که آنجا گیر کردم چون پای رفتن نداشتم دیگر . صفحه‌ی دست چپ. خط چهارم از بالا. رنگ زرد فسفری با دقت کشیده شده بود بر تن و بدن بی‌جان یک نیم خط ساده:
... به این نتیجه رسیدم که بازنده‌ها رها می‌شدند و فراموش. آنچه در سکوت غلیظ آن لحظات، بین آن خطوط به هم چسبیده حبسم کرد اما؛ این نیم خط حقیر و نیمه کاره نبود. آن شبرنگ فسفری‌ که با جان کندن زیاد، جمله‌ی بی‌زبان را برجسته‌اش می‌کرد هم؛ نبود. آنچه دقایقی از حواس پنجگانه‌ی مرا بی‌اجازه‌، برد به دوردست‌های مبهم، تار موی کوتاهی از جنس تو بود که وقت خواندن همین کتاب، شاید در اعماق برف‌اندودِ یک نیمه شب  زمستانی، همانجا زیر نور کم‌رنگ اتاقت روی تخت‌خوابِ تنهایی، از سرت افتاده بود و بی‌آنکه بفهمی لابه لای کلمات سربی، بر تن کاغذ‌های پُر از نوشته جا مانده بود...
 تار مو را در تقاطع امنِ صفحات شانزده و هفده مخفی کردم. حالا تکه‌ی بی‌ادعایی از تو، همین جا در اتاق خواب کوچک من، غرق در نور قرمز چراغ خواب، شبانه‌های مرا شاهد است و تا صبح با من نفس می‌کشد.

ما سانسورچیان بزرگ و تماشاگران بیرون گود



پ.ن. ظاهراً در و پیکر Picasa رو هم تو ایران گِل گرفتن، اینه که از اون طریق هم عکسها باز نمی‌شن. آهای مردم کسی می‌دونه کدوم وب‌سایت فوتو شرینگ هنوز تو میهن اسلامی عزیزمون، مورد عنایت آقایون قرار نگرفته و درش بازه؟


دیروز 645 بازدید از پست قبل انجام شد. اما فقط در مجموع 22  نفر به سئوالات دو پست آخر جواب دادن. ماشاالله اینقدر مردمان تو در تو و پیچیده‌ای هستیم که هر چی فکر می‌کنم نمی‌دونم این وضعیت به چه دلیل می‌تونه باشه. فقط یه چند تا حدس دم دستی به مغز معیوب این روزهام رسید،  اینکه بعضیامون این سئوالات رو یک فضولی بی‌مورد اونهم ناشی از شکم سیری می‌دونیم که به تو یکی هیچ ربطی نداره و ای نظرسنجی به هیچ دردی هم نمی‌خوره. اینکه اصولاً هراس داریم از اون ته‌ته‌های مخفی ذهن‌مون حتی به شکل ناشناس بنویسیم، یه جور عذاب وجدان ناشی از برهنه شدن در مقابل انظار عمومی شاید.  اینکه ما همیشه فکر می‌کنیم تا دیگران هستن لزومی نداره من خودم رو قاطی کنم، فقط می‌شینم بیرون گود تماشا و سوت و دست و تفریح و چه بسا به مانند جریان میدون کاج سعادت آباد حتی با موبایلم از جریان فیلم می‌گیرم که خب خیلی باحال تره! تو رو خدا از ما این وسط اگه فیلمی گرفتین بدین خودمون هم ببینیم شاید برای انتخاب شغل دلقکی در آینده بتونه بهمون اعتماد به نفس بده.
اما اتفاق قشنگی که افتاد و من رو واقعاً امیدوار کرد این بود که اکثریت پاسخگویان خانوم‌ بودن و این دقیقاً بر خلاف اون انتظاری بود که می‌رفت. به هر حال اگر می‌خوایم وضعیت جامعه‌ی اسیر خرافات و سرکوب و سرپوش و سنت‌های قشنگ قدیم اما شاید ویرانگر در این روزگار رو بررسی‌ای بکنیم و به قسمت‌های زنگار گرفته‌ش دستمالی از جنس آگاهی‌ و سلامت روحی بکشیم، بعید می‌دونم تا خودمون یالله نگفتیم و پا نشدیم، بتونیم توقع داشته باشیم آدمهای دیگری از اون بالا بالاهای عالم غیب بیان و روزگار امروزمون رو با یه عصای سحر آمیز، تمیز و روشن و زیبا کنن. تا وقتی نمی‌خوایم تکونی بخوریم، وضعیت همین‌ست که هست و راستش فکر نکنم به این ترتیب  هیچ‌جوری هم حق داشته باشیم نسبت به چیزی اعتراض کنیم.
یادمون باشه ما خیر سرمون مثلاً نمایندگان قشر فرهیخته و مدرن و تحصیلکرده‌ی اون سرزمین 70 میلیونی هستیم.

با وجود تمام مشغله‌ی درسی و کاری‌ای که دارم، بنا داشتم نتایج رو مفصلاً با یه نرم افزار آماری به تفکیک زن و مرد آنالیز کنم و بعد با یک یا دو منطقه‌ی دیگه تو دنیا مقایسه‌ای داشته باشم و... ولی خب به حول و قوه‌ی الهی و به کوری چشم دشمنان و بدخواهان ، تا این لحظه حضور پر شور و حمایت‌های بی‌نظیر تماشاگران  اینقدر مایع دلگرمی این تحقیق بوده که...به هر حال آنچه در زیر می‌بینید نمودارهای برآمده از پاسخ‌ها در 24 ساعت گذشته هستند.  اگر دوست داشتین این بحث رو بسط بدیم، پست قبل همچنان برای ادامه‌ی نظر خواهی بازه و من سعی می‌کنم نتایج رو مرتب به روز کنم.










 




 


این 13 سوال نحس!

خب. بذارید اینطوری بگم که الان نتایج حاصل از سوالات زیر(البته بیشتر از این‌ها هستن) در کلان شهر ملبورن جلومه. جالبه خیلی جالبه! یعنی باید بگم با اونی که فکر می‌کردم فرق داره. بیایم یه بار هم که شده به این‌ علامت سوال‌ها تو سکوت تنهایی خودمون جواب بدیم. همونی که ته ته دلمون و فکرمون هست بی سانسور و بی‌ملاحظه. ما که تو مملکت‌مون دسترسی به این جور آمارها نداریم، حداقل خودمون یه حرکتی بکنیم که یه چیزایی از استرس‌ها، ترس‌ها و ناهنجاری‌های زیر پوستی جامعه‌ای که توش بزرگ شدیم برامون شفاف بشه. نتایج رو با نمودار منتشر می‌کنم و با اون چیزی که تو این شهر هزاران کیلومتر دورتر از وطن داره اتفاق میوفته مقایسه خواهم کرد براتون. 
ناشناس باشید، وضعیت تاهل و جنسیت رو ذکر کنید. جواب‌های پست قبل  محفوظ هستن. به سوالات جواب کوتاه بدید لطفاً ومحض رضای آمار(جون مادرتون)، صادق باشید و بی‌نقاب.


1. چند بار درهفته خود ارZایی می‌کنید؟


2. آیا تا به حال سر کار خود ارZایی کرده‌اید؟

3. آیا اصولاً خود ارzایی رو از پارتنرتون مخفی می‌کنید؟

4. در حال حاضر چند بار در هفته SکS دارید؟

5. آیا هرگز مشکلاتی چون ترس از نزدیکی، درد، عدم ایرکشن داشته‌اید؟

6. آیا تا به حال با هم جنس‌تان رابطه‌ی SکS ی داشته‌اید؟( حتی یک بار محض تجربه)

7. تا به حال برای SکS پول پرداخته‌اید؟ (خانم یا آقا هر دو)

8. طول مدت SکS تان به طور متوسط چند دقیقه است؟

9. خانمها، آیا به طور معمول تظاهر به ارZا شدن می‌کنید؟ آقایون هرگز حدس زده‌اید که پارتنرتون فقط ادای ارZا شدن را در می‌آورد؟

10. همسر(پارتنر) خودتون رو در SکS چطور ارزیابی می‌کنید؟ ( فوق‌العاده- متوسط- ضعیف)

11. آیا گاهی در طول SکS به آدم دیگری به جز پارتنر‌تون فکر می‌کنید؟

12. خانم‌ها، در چند سالگی باKرگی‌تون از بین رفت؟ اگر هنوز از بین نرفته چند سال‌تونه؟

13. هرگز به این فکر کرده‌اید که به جنس موافق تمایل بیشتری دارید؟

بینی و بین الله، شما چند بار در هفته خودتونو خوش...حال می‌کنید؟

من پشت فرمون. ساعت 8:34 صبح دوشنبه، موج FM  فرکانس 101.9
زنک و مردک دارن طبق معمول هر روز صبح، وِر می‌زنن. آی ور می‌زنن... آی می‌زنن. از اون ورهایی که خود وروره جادوی فقید قصه‌ها هم یحتمل اگه حضور داشته باشه بار و بندیل و گوشه‌ی دامن بلند چهل تیکه‌ش  رو جمع می‌کنه و بی خدافظی از اولین سوراخ موجود میزنه به چاک. از در و دیوار و سقف و زمین و چاهک توالت و سوراخ دماغ اون آدمی که از کنار همون توالت مورد نظر رد شد حرف می‌زنن تا گاسیپ‌های هالیوودی که فلان عنتر خان با بهمان ایکبیری خانوم چه ساعتی و با چه پوزیشنی رو هم خوابیدن و ماحصلش چی بود، بعد می‌زنن به صحرای کربلا و نق و نوق‌های سیاسی که آقا چرا مثلاً نخست وزیر‌مون با باراک حسین اوباما یا حسین باراک اوباما یا هر کوفتی که هست زیاد رفیقه در حالیکه ما از این آمریکایی های بوگندوی بی‌فرهنگ لات و تن‌لش هیچ خوش‌مون نمیاد. یه سری نِک و ناله‌های  اقتصادی هم دارن گاهی که آآآی چرا  اون هزار دلاری  که دولت به حساب همه‌ی شهروندان واریز کرد بابت حسن نیت، یک روز دیرتر از اونی که قول داده بود اومد تو حسابامون. حالا دیگه بحث در مورد آخرین نتایج مسابقات سر‌آشپزی در رده‌ی جهانی و فرا قاره‌ای و چگونگی کمک به سالمندان بالای 98 سال برای داشتن امید مضاعف به زندگی و طول عمر بیشتر هم که رو شاخشه.
بعد خب شما در نظر بگیر وقتی دامنه‌ی این زر و زورهای روزانه در چنین وسعتی در همه‌ی جهات ادامه پیدا می‌کنه این میشه که امروز شنیدم دارن خیلی قاطعانه و سرسختانه یه سرشماری می‌کنن ببینن تو ملبورن ملت به طور متوسط هفته‌ای چند بار خودشون رو خوشحال می‌کنن. بعد یارو  مجریه هم انگار داره انتخابات ریاست جمهوری رو گزارش می‌کنه به شکل لحظه‌ای نتایج آپدیت شده رواعلام می‌کرد. چیزی تو مایه‌های 20 درصد هفته‌ای یه بار، 45 درصد هفته‌ای9 بار و قس علی هذا...دیدم داره می‌پرسه چند درصد آدما در طول روز سر کار کذایی این خود خوشحال سازی رو به انجام می‌رسونن.  ملت  هم زنگ می‌زدن می‌گفتن مثلاً ‍‍...اوه اوه آقا یهو دوزاریم افتاد که دارن در مورد خود ارضایی حرف می‌زنن!
بله خب! ناتاشا از فلان منطقه می‌گفت که منشی‌یه و گاهی سر کار خودش رو راضی می‌کنه، حالا یا زیر میز یا در محیط آروم توالت! جیمز می‌گفت تا روزی سه بار خودش خودش رو ارضا می‌کنه و اینا همش جدای از ارضا شدن تو SکS  هستش... خلاصه در این فاصله‌ای که ما داشتیم رانندگی می‌کردیم تا برسیم سر کار و یه لقمه نون حلال در بیاریم واسه شب‌مون، اینا خیلی همچین رسمی آمار به دست اومده از جوابای بی‌نام و نشان ملت رو از تو سایت‌شون که خیلی هم هیت زیاد داره  اعلام کردن و ظاهرا قرار بود از توش نتایج مهمی هم در باب رفتارهای جنسی آدما به دست بیارن که خوب من دیگه رسیدم سر کار!
 این وسطاش با کاترینا نامی یه مصاحبه‌‌ی کوتاه داشتن و... عرض کنم که طبق توضیحات بسیار مبسوط این بانو کاشف به عمل اومد که ایشون اون پایین‌شون رو( به طرف جلو)  اخیراً عمل جراحی کرده بودن که زیبا تر بشن و داشتن می‌فرمودن که از وقتی جراح محترم شکل و فرمش رو مرتب کردن و ظاهراً چیزهای اضافی رو بریدن و یه کمی هم تپل مپلش کردن چقدر از زندگی لذت می‌برن و اعتماد به نفس‌شون رفته رسیده به خود خدا و دیگه هم تو زندگی ملالی نیست حتی دوری شما . اینم فرمودن خانوم کاترینا که چیزی بین 5 تا 20 هزار دلار  هزینه‌ی این جراحی زیبایی هست اما به زعم ایشون به شدت می‌ارزه و اصولاً با وجودی که زیاد در موردش حرف زده نمیشه ظاهراً عمل خیلی شایع‌ای ست این روزها به ویژه در سرزمین‌های آمریکای شمالی.
خلاصه که جاتون خالی ما امروز  با ذهنی باز و روحی پر نشاط و دلی گشاده و اطلاعاتی در حد توپ، صبح دوشنبه‌ی بهاری‌مون رو شروع کردیم!

الان که اینا رو نوشتم با خودم گفتم خوب چی می‌شه ما هم اینجا یه همچین حرکتی بکنیم و بعدش نتایج رو آنالیز کرده در اختیار اهالی وبلاگستان و سپس آیندگان قرار بدیم شاید به بشریت کمکی کرده باشیم.  با شما هستم عزیزان من، خانوم و آقای محترم با هر سن و ظاهر و وضعیت تاهل که هستین( بچه جان شما نخون اینو)، بیاین همین کارو تو جامعه‌ی کوچیک خودمون بکنیم. با علم به این که خودارضایی واسه مذهبیون منع شده، واسه خیلی زنها شاید هنوز یه تابوئه، تو خیلی ازدواج‌ها به دلیل عدم ارضای جنسی آخرین راه‌حله که البته مخفیانه از چشم همسر اتفاق میوفته و...  اگه حالش رو دارین با اسم مستعار، ذکر جنسیت، سن‌ و وضعیت تاهل کاملا صادقانه  بگین در هفته چند بار خودتون رو خوشحال می‌کنید و اینکه این کار به خاطر بی‌پارتنر بودنه؟به دلیل کرم واعتیادیه که به این کار دارین؟  واقعاً می‌تونه بلند مدت راضی نگه‌تون داره اگه تو یه ازدواج/ رابطه‌ی مشکل‌دار(از نظر جنسی) هستین؟!

پی.اس. آقایون خواب تشریف دارین یا مشغول خود ارضایی هستید که فرصت نشده نظری بدید برای این جامعه‌ی آماری محدود ما؟ نمی‌دونم چرا همیشه فکر می‌کردم/ می‌کردیم(؟) این زنها هستند که در مقام مقایسه با جنس مرد، دچار خود سانسوری‌های بی منطق و اساسی‌اند...تا اینجا که واقعیت چیزی دیگه‌ای به نظر می‌رسه. من به شما دوستان مونث افتخار می‌کنم!

تو که کیمیافروشی... نظری به قلب ما کن

باران جلابخشِ پاکیزه‌‌مسلک  می‌خواستیم
ابر‌های نابارورِ آفتاب‌پوش فرستادند برایمان

نسیم گرده‌افشان عشوه‌گر و عاشق پیشه طلب کرده بودیم
بادهای صدو بیست روزه‌ی سیستان نسیب‌مان شد

پرواز بلند به آسمان‌های بی‌مرز و آزاد می‌خواستیم
عاقبت؛ قفس نشین شدیم و بی‌پر و بال
*به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت...

*حافظ

*در پی صبحی بی‌خورشیدیم... با هجوم گل ها چه کنیم ؟

November 2010 - Melbourne
*سهراب
پی. اس. خانم‌ها و آقایونی که در ایران هستید، آیا این عکس رو می‌بینید ؟

یادم می‌ماند

یادم باشد غرور دست و پایم را و دل و زبانم را تسخیر نکند. یادم بماند اگر چیزکی از چیزهای جهان دارم، نه از سر برازندگی و شایستگی که از خوش اقبالی‌ام است. یادم باشد نگاه‌هایم را هیچ‌وقت از بالا بر بنی بشری ندوزم که فقط یک حیوان بلند بالا ممکن است چنین کند. حواسم باشد کلمات پرقدرت زهرآلود را اگر خواستم در هوا پرتاب کنم، اول دو سه جمله‌ای بسازم ازشان و در آینه‌ای شفاف و تمام قد، خطاب به خودم بگویم. یادم باشد اگر هستم منتی نیست بر کسی، همانطور که اگر نباشم محنتی نیست بر دلی. یادم بماند...

...

یک ساعت قبل از پرواز توی فرودگاه LA ایمیلم روچک کردم. نوشته بود که به هر حال میاد دنبالم. جواب ندادم دیگه. حوصله‌‌ی تکرار مکررات نداشتم. شاید هم اصلاً بهتر بود که میومد. نمیدونم، نمی‌دونستم. تمام طول اون پرواز چهارده ساعته  رو سعی کردم به قضیه فکر نکنم، سعی کردم به روی خودم نیارم. سی و چهار روز بود که نبودم. زیاد حرف زده بودیم. تصمیم گرفته شده بود خیلی وقت بود. بهش گفته بودم وقتی برمی‌گردم دیگه نباید ببینیم هم‌دیگه رو، دیگه باید رفته باشه، گفته بود که موافقه.
اومده بود. تمام راه تا خونه رو اون رانندگی کرد و من سکوت.

کلید انداختم درو باز کردم، چمدونم رو پشت سرم آورد تو. ورودی تمیز و مرتب بود، دونه برف کریستالی که جلوی در از سقف آویزون کرده بودم  برق می‌زد. بوی خونه حالمو خوب می‌کرد، می‌کنه. با یه لبخند رفتم تو... یهو جا خوردم. لبخند کم‌رنگم هنوز شکل نگرفته، ماسید رو لبام.  لمس شدم. همه چیز توی چند ثانیه خورد تو صورتم، تو ذوقم. خونه... خونه پُر بو د از جاهای خالی . یه تیکه اینجا، یه تیکه اونور. سنتورش نبود. بلندگوهای استریوش، کتاباش که روی بوفه‌ی چوبی مشبک ولو بودن همیشه و هی می‌گفتم جمع‌شون کن تورو خدا... زیر سیگاری‌ش، سی‌دی‌های همیشه بهم ریخته‌ش، گیتارش، کیبوردش، چمدون بزرگ گوشه‌ی اتاق، ادکلن‌های روی میزپاتختی که خودم دونه دونه براش خریده بودم تو هشت سال گذشته، جعبه‌ی سفید ساعتش روی میزتوالت، یه دوجین کفش و جعبه‌هاشون، نصف کمد لباسا، گنجه‌ی حوله‌ها، دمپایی‌های رو فرشی زمستونی‌ش، حتی جا مسواکی هم حالا دیگه فقط یه دونه مسواک باریک و نحیف تک و تنها توش داشت، مسواک من. ژل ژیلت وتیغ ریش‌تراشی کنار سینک دست‌شویی، ژل موهاش، شامپوهاش...یهو احساس کردم آخرین تصویری که از خونه داشتم نصف شده. من نصف شدم. اونم نصف شده بود. نشستم رو کاناپه‌ی جلوی پنجره قدی. رفت تو آشپزخونه و وسط اون سکوت مرگبار کمرشکن وایساد چای درست کرد. زیاد طول نکشید، ماگ سفید چای رو با یه شکلات برام آورد، نشست رو یه صندلی میز ناهار خوری، سه رخ به من:

-  خوش گذشت؟

- خسته‌م

-  می‌دونم...کم کم رفع زحمت می‌کنم که بتونی استراحت کنی!

برخلاف عادتم چای داغو تا نصفه سر کشیدم، دستام لرزش خفیف داشت خودم می‌دیدم. با فندک زیپویی که کادوی تولد 23 سالگی بهش داده بودم، همون که زغالی رنگ بود، همون که روش اسم خودش حک شده بود و پشتش، اون پایین پایین خیلی ظریف اسم من، یه سیگار روشن کرد:

-  خرید کردم. میوه و شیر و ماست و ...یخچال و فریزر پُره. همینطور کابینت‌ها. تا یه مدت نباید لازم باشه بری خرید. برای پس فردا وقت گرفتم ماشینتو ببرم نمایندگی‌ش، تعمیر سالیانه. تموم که شد میارم می‌ذارم تو پارکینگ. تو این مدت اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن. می‌رسونم خودمو.

 پُک‌های عمیق می‌زد به سیگار. عصبی بود. گفتم:

-  به بابا وکالت دادم. تو هم بفرست ایران برای وکیل‌تون. تموم شه این بساط...

پاشد وایساد، رفت طرف بالکن. آسمون قرمز شده بود. التهاب دم غروب. اون ته‌ته ها رو نگا می‌کرد :

-  آره. می‌فرستم. دارم کاراشو می‌کنم باید اول بره سفارت  تایید شه، برگرده، بعد می‌ره ایران. بهت خبر می‌دم.

-  خوبه. ممنون.

آروم طول پنجره رو راه می‌رفت و سیگار می‌کشید. دست چپش تو جیب شلوار جین‌ش بود. هنوز داشت افق اون دور رو نگاه می‌کرد. خونه نیمه تاریک شده بود. قرص گُر گرفته‌ی خورشید آهسته و بی سرصدا جلوی چشم‌مون رفت  تو آب دریا. آسمون صاف بود و شفاف. مرغای دریایی گاهی دسته‌ای رد می‌شدن از چند متری پنجره. بی اینکه بخوام، مسیر‌شون  رو با چشمام دنبال می‌کردم. کشتی مسافری چند طبقه‌ی تاسمانیا هم تازه از بندر فاصله گرفته بود. همه‌ی چراغاش روشن بودن، انگار جشن بود رو عرشه. ریسه‌کشی و چراغونی داشت به نظرم اون شب، کسی چه می‌دونه اصلاً شاید یه عروسی بود، یه وصال عاشقانه با یه عالمه مهمون مست و رقصان و سرخوش که همگی با هم داشتن می‌رفتن وسط اقیانوس، کروز... حالت تهوع داشتم. دود سیگار اذیتم می‌کرد. هوا خیلی سنگین بود. انگار فهمید. با تمام قوا پُک‌ آخر رو به ته سیگاری که حالا بین انگشت شست و اشاره گرفته بود، زد.
رفت پنجره رو تا نصفه باز کرد. باقی مونده‌ی سرد شده‌ی چایی رو تا ته خوردم.

زمان سنگین می‌گذشت، فضا بُعد نداشت، امواج صوتی فریز شده بودن... چیزی نمی‌گفت، حرفی نمی‌زدم. نفس کشیدن‌های نامنظم‌مون تنها صدای گاه گاهِ تو فضا بود. داشتیم له می‌شدیم بابت همین سکوت لاجرمِ لاعلاج.  صدای ترک خوردن استخون‌هامون رو هم انگار می‌شنیدم. تو این وضعیت صامت، وقتی که یهو شیهه‌ی ویراژ یه ماشین ازاون پایین میومد، حالم بهتر می‌شد.

-  اگه کاری باهام نداری...دیگه برم. مامان اینا شام منتظرن.

-   نه ... ندارم. کاری ندارم.

خم شد طرفم سویچ و کیف پول و موبایلشو از رو میز جلوی من برداشت، گونه‌ی راستمو بوسید، بوی سیگار و ادکلن می‌داد نفسش. بی اینکه نگام کنه، پشتشو کرد و رفت سمت در...با صدای گرفته گفت : خیلی مواظب خودت باش دخ...

بغض‌ش نذاشت تموم کنه جمله‌رو. داشتم به این فکر می‌کردم که چرا من بغض ندارم، به اینکه از سی و چهار روز پیش تا همین الان که رفت چشم تو چشم نشدیم، نذاشتیم نگاه‌مون با هم تماس پیدا کنه... داشتم به قطره‌ی اشکی که وقت خم شدنش رو شیشه‌ای میز افتاد و الان تو ته مونده‌ی نور غروب برق می‌زد نگاه می‌کردم... پس واسه همین بود آخرین لحظه هم نگام نکرد و همش رو به دریا وایساده بود... به ترکیب بوی سیگار و ادکلن فکر می‌کردم ...که یهو طنین صدای بسته شدن در پیچید تو خونه، افکارمو پاره کرد... موج اون صدا عین یه زلزله‌ی مهیب، همه‌ی دیوارا  و سقف خونه رو آوار کرد رو سرم.

مثه وقتی که هواپیما اوج می‌گیره گوشام گرفتن. لبام داغ شدن.

تاریک بود. من موندم و یه خونه‌ی نیمه خالی تو یه شهر درندشت، پُر از آدمای غریبه. یه جایی از یه سرزمین بزرگ بی‌سر وته وسط آب‌های بی‌رحم و بی‌انتهای دریا. هزاران کیلومتر، هزاران اشک، هزاران لحظه، هزاران نفس فاصله از اولین آدمی که برام آشنای قدیمی باشه و بخواد سفت و بی‌منت بغلم کنه.

خودمو دیدم. رو زمین نشسته بودم. نفهمیدم کی از رو مبل اومده بودم این پایین. رنگم گچی بود انگار. مثه آخرین بازمانده‌ی یه فاجعه بودم که بهت زده وسط ویرانه‌های شهر خاکستری کنار اجساد عزیزانش نشسته و به خرابه ها خیره شده. باد میومد انگار. آره تو خونه‌م داشت باد  میومد. دستامو پاهامو زانوهامو صورتمو هیچ کدومو حس نمی‌کردم. بودم، اما دست و پا بریده و فلج. هیچ صدایی نمیومد، نه...من چیزی نمی‌شنیدم. خورشید کو؟ دریا؟ دیوار سفیدی که نقاشیم روشه؟ آسمون شب چی؟ ماه؟  هیچی نبود. من چیزی نمی‌دیدم. شروع کردم به لرزیدن. ترس غریبی که تا به حال تجربه نکرده بودم پیچید تو تنم تو جونم.  قلبم داشت دیوانه‌وار خودشو می‌کوبید به قفسه سینه‌م به پشتم. نفسم تو می‌رفت اما بالا نمیومد. مچاله شدم تو خودم. یه پتوی قرمز اونجا بود، کشیدم دورم. لرز داشتم و عرق سرد می‌چکید از شقیقه‌هام. چرا اینقدر وسط تابستون هوا سرد شده؟ نکنه من مُردم؟ نه نه تابستون نه، الان بهاره...بهاره؟ یادم نمیاد....لعنتی چه فصلیه؟
چشمامو باز کردم، ساعت 2:20 شب بود. پتو خیس بود از عرق سرد. هنوز می‌لرزیدم. اینبار دندونام وحشیانه می‌کوبیدن به هم انگار می‌خواستن زبونمو قطع کنن... رینگ رینگ، تلفن خونه داشت زنگ می‌زد. نمی‌فهمیدم چیه که داره صدا میده، مگه تو آوار و خرابه‌های یه خونه‌ی ویران شده تلفن وصل می‌مونه همچنان؟
شششش...یه نفر داره حرف می‌زنه . یه مرد. صداش آشناس. اوه حالا فهمیدم داره پیغام میذاره:

-  امشب تمام راه رو گریه کردم دختر...امشب...

دیگه نمی‌شنیدم. دیگه نشنیدم. فردا و پس فردای اون شب رو هم پتو پیچ  با تب و لرز و درد، بی اینکه چیزی بخورم و زنگ تلفنی رو جواب بدم و کسی ازم خبری داشته باشه، همونجا روی زمین نشسته بودم و فقط بالا اومدن، پایین رفتن‌های خورشید رو نگاه می‌کردم . از روز سوم اشکام یادشون اومد که ببارن، اینقدر باریدن که بینایی‌م برای چند روز کم شده بود. صبح روز چهارم، روی فرش و پتوی دورم پُر از دسته موهای بلند سفید بود...وحشت کردم... خودمو رسوندم به آینه...وای...این من بودم... مثه کسایی که شیمی درمانی کرده باشن، موهام سفید شده بودن و...

من، اینجا، تک و تنها، برای جوون مرگ شدن یک عشق، سوم و هفتم و چهلم گرفتم.

امشب درست دو سال از اون شب می‌گذره و من هنوز زنده‌م.


باید شکست باید رفت

بگو. بشین. نمیر. گریه کن. برگرد. سوال نکن. خوب باش. اطاعت کن. رنگ‌های کودکانه ممنوع. فلسفه‌بافی‌های جدید ممنوع. نقاشی با انگشت بر بخار شیشه ممنوع.  قهقهه‌های بلند هم ممنوع. شبانه‌های خوش غدقن. عکاسی از دیوار آجرقرمز ممنوع. هم آوازی دم صبح غدقن. نگاه‌های طولانی ممنوع. نفس کشیدن‌ بی تو غدقن، کتاب بی‌خط ممنوع، ساز زدن بی مضراب ممنوع، جمله‌ی بی نقطه غدقن، زندگی بی قانون ممنوع...

قانون‌ها و قواعد، باکس‌های نامرئی و نادیده‌ای هستند که ذهن من را و تو را در چهارچوب تکراری و نمناک خود زندانی می‌کنند. ذهن زندانی پرواز کردن از یاد می برد، هیجان ارتفاع نمی‌شناسد، اوج گرفتن نمی داند، کرانه های مرتفع را کشف نخواهد کرد. ذهنی که محکوم به حبس ابدی باشد امیدی و اشتیاقی برای بارور شدن و زایش و خلق ندارد. گاهی باید دو قدم عقب تر رفت، نفس عمیقی کشید و با هر آنچه جرئت که در چنته هست مرزها را شکست و به لایتناهیِ آن بیرون، سرک کشید. مرز خیال و واقعیت، مرز بودن و نبودن، مرزعشق و نفرت را باید بشود جوری فتح کرد و در اختیار گرفت، می‌شود مرزبان بود و بی ‌روادید اجازه‌ی تردد بین دو سرزمین را داشت . مرزهای بی‌شماری که روابط انسانی‌مان را جهت‌دهی می‌کنند را گاهی می‌شود وسعت بخشید، کمی عقب‌تر برد و سرزمین درون را بسط داد. باید راهی باشد برای شکستن این همه قفس شیشه‌ای خفقان‌آور که از کودکی دورمان کشیده‌اند و باید جایی در این نمایشنامه فرصت پروازی باشد برای  ما که چه صبور و سر به زیر و بی‌صدا، سال‌هاست تن داده‌ایم به زندانی بودن ابدی.

حقارتی که برای من بزرگ بود

وای وای... یکی از بزرگترین آرزوهای کوچکم همین نیم ساعت پیش برآورده شد. در این لحظه اگر متوفی بشم، لبخند پت و پهن احمقانه‌ای بر لب خواهم داشت و به حالت راضیهٌ‌ مرضیه با چهره‌ای منور و روحانی از این زندگی مملو از آرزوهای حقیر اما مهم خداحافظی خواهم کرد. طبق معمول خیلی وقت بود هوس داشتم. ویار. خواهش، هرچی می‌خواید اسمش رو بذارید. مثل زنهای گرد و قلنبه‌ی پا به ماه، در این دو سه ماه گذشته خوابش رو می‌دیدم ولی دستم نمی‌رسید. هی به دل صاب مرده‌ی وامونده‌ی همیشه ویار زده می‌گفتم باشه بعد، باشه شش ماه دیگه وقتی رفتی ایران. اما هی بهونه گرفت، هی پا کوبید به زمین، هی لب ورچید، دلم رو می‌گم. این شد که دیروز سوار اسب سیاه چهار سیلندرم شدم و گاز دادم، اونم خودش دنده عوض کرد یک، دو، سه، چهار، پنج...با 140 کیلومتر در ساعت تازوندمش تا به اولین مغازه‌ی خواربار فروشی ایرانی که خیر سرش یک ساعت اونورتره رسیدم. سبزی پلوی خشک خریدم، تن ماهی شیلانه، برنج ایرانی دودی و دست آخر هم سیاه‌ترین سیرترشی موجود در مغازه رو برداشتم با خودم آوردم خونه.

امشب همین چند ده دقیقه و اندی پیش، سبزی پلویی خوردم آنچنانی. با ته دیگ مبسوط و تن ماهی‌ای که بوی ایران می‌داد و یه بوته سیرترشی که اگر چه به مشابه هفت ساله‌ی خونه‌ی پدری نمی‌رسید اما محض رفع یک ویار دیوانه کننده کافی بود. حتی در یک اقدام کثافت کارانه و غیرمدرن و آنتی چسان فسانیزم مرسوم، با قاشق و چنگال وداع کوتاهی کردم  و به سبک افغانی‌های اینجا  با دست و همچین روم به دیوار، پنج انگشتی اونم با ناخن‌های لاک‌قرمزی رفتم تو سبزی‌پلو ماهی چرب و چیلی و سیر ترشی نازنینی که آخرین بار نوروز 5 سال پیش خورده بودم. ای وای که چه کرد با من عطرو بوی این ترکیب که هوسش رو کرده بودم... اصلاً مهم نیست که ماهی به خودی خود چه مزه‌ای میده، پلو و سبزی‌هاش وقتی دم می‌کشن  چه عطری راه می‌ندازن تو خونه، یا سیر ترشی که در زندگی‌م به تعداد دفعاتی کمتر از انگشتای یه دست فقط چشیده بودم چه طعمی داره... مهم دور هم آوردن این عناصر آشنای وصله پینه خورده به بوی شب سال تحویل و هوای بهاری و مامان و بابا و گل سنبل و سبزه‌ی تازه جوونه زده‌ی سر میز بود که یه بار دیگه بعد از سالها امشب روی یه میزچهار نفره‌ی چوبی، تو یه بشقاب سفید گل سرخی اونم وسط شهری که 12,596 کیلومتر دورتر از سرزمین مادریه دوباره شکل گرفته بود. اِلمان های دم دستی‌ای و کم اهمیتی که خاطرات دور دست رو جلای بی‌نظیری دادن و یه بخش کوچیک از نوستالژی‌های کودکی رو نورانی و زنده کردن. به همین سادگی. به همین پیش پا افتادگی. گاهی میشه در عمق کمِ آرزوهای حقیر، لذت‌های خالص و دست نخورده‌ای رو پیدا کرد و به روزمرگی‌های رنگ و رو رفته‌ی زندگی رنگ خوشحالی و دلخوشی زد.

Passion For Coffee

Everything Is About Coffee In This Shop - Spring 2010 Lygon St. Melbourne

هفته‌ای یک‌بار نامه می‌نویسم و با دقت در پاکت می‌گذارم. با زبانم چسب در پاکت را خوب خیس می‌کنم و سفت می‌بندم تا مبادا خدای نکرده در راه باز شود و نگاه چشم نامحرمی به دست‌نوشته‌هایم بیوفتد
 یک ردیف تمبر می‌چسبانم، تمبرهای قدیمی مرغوب با طرح هفت‌سین شاهانه و حافظیه و سفال سیلک
 اما...هر بار به آدرس نوشتن که می‌رسم...می‌مانم؛
نه آدرسی از تو می‌دانم   نه نشانی‌ای از خودم بلدم
آخر از آن روز که رفتی
من برای همیشه گُم شدم
سال‌هاست که برایت می‌نویسم و در پاکت بی‌نام و نشان می‌گذارم. کاش این پست‌چی‌ها بلد بودند، بی فرستنده و بی ‌گیرنده نامه‌هارا
فقط
 برسانند...

ذات تو کجا و آدميت... آدم نشوی به آدمیت*

آدم بودن عجیب سخت است. یعنی این روزها به گمانم سخت‌تر هم شده است، طاقت فرسایی خاصی دارد. درد و زخم و خستگی مفرط می‌آورد لامصب. هی تلاش مذبوحانه می‌کنی که آدم شوی، از آن بدتر آدم بمانی، چند روز خوبی و صبور و صادق و مقبول و رام و بخشنده‌ و دل‌آرام و بزرگوار. اما به هفته نکشیده، با تلنگر خفیفی از سرانگشتان آشنایی، با جرقه‌ی نامهربانی‌ از چشمان رهگذری، با حدس یک بی‌معرفتی‌ از محتوای کلام دوستی، با لمس سرما از فشردن دستی، با دغدغه‌ی بی‌پاسخ ماندن لبخند بی‌دلیلی، با هجوم اندوهی که بی‌خبر ممکن است سر برسد از پس کوه... می‌شکنی، می‌ریزی از مقام آدمیت پایین می‌آیی. می‌شوی همان گرگ درنده‌خو و عاصی، همان شتر کینه‌جو که منتظر انتقام است، همان روباهک مکار قصه‌ها، همان قاطر چموش و یک‌دنده که به هیچ صراطی مستقیم نیست. انگار می‌شوی یک مار سمی بی‌رحم یک عقرب بی‌مروت، یک گاو نفهم که نشخوار می‌کند حرف‌های بی‌معنی را حتی به قیمت شکستن یکی دو دل بی‌گناه...اصلاً می‌شوی همان کفتار لاش‌خوری که گرسنه باشد از باقی‌مانده‌های مردار رفقا سر صبر تغذیه می‌کند و کک‌ش هم نمی‌گزد. از آدمیت که عدول کنی، هار می‌شوی. شاخ می‌زنی آنهم وسط قلب آدم‌ها. می‌توانی گاز بگیری بی‌دلیل، نیش بزنی بی‌منطق، به قربانگاه ببری بی محکمه، بی جرم، بی جنایت.
آدم بودن سخت شده است، می‌دانم و من چقدر دلم لک زده برای دستان مادرم و بوی عطر همیشگی‌اش و اینکه گرم و عمیق و بی‌بازگشت بغلش کنم. وه که چه آدم بودن و ماندن سخت شده است این روزها...   

*وحشی بافقی   

خداحافظ رفیق

نمی‌دونم چی شد که من دختر به دنیا اومدم. والله راستش تا جایی که یادم میاد از من نپرسیدن می‌خوام چی باشم (شما رو نمی‌دونم) و همین‌جوری هردمبیل به حالت " همینی که هست " ساختن‌مون و دلیورمون کردن و کود ریختن پامون تا رشد کنیم و اینجوریا شد که همین تحفه‌ی نطنز فعلی از آب در اومدیم. حالا خوبیش اینه که از بودنم و این شترگاوپلنگ پیچیده اما الکی خوشی که الان هستم کاملاً راضی‌ام.  یعنی اینکه ماهی یه بار با خودم غرغر کنم که کاش من یه پسر بودم یا مثلاً ای کاش جای عضویت در رسته‌ی جانورهای دوپا، یه سگ پودل خردلی رنگ گوگول مگول بودم، یا اصلاً چی می‌شد من جای یه دخترک مو فرفری شیطون یه مورچه‌ی ملکه‌ی مادر نازنازی شبیه مامان هاچ با اون حلقه‌ی پَر سفید پوش‌پوشی خوشگلی که دور مچ دستای کشیده و باریکش داشت بودم، اصلاً و ابداً در روزمره‌های من راه نداره.

از همون اول خلقت‌م بیشتر از اینکه دورو برم عروسک و آب‌نبات و قابلمه قوری سماور فنجون واسه مامان بازی و مدل به مدل دختر بچه واسه کفش تق تقی پوشیدن و بعدش گیس و گیس کشی کردن وجود داشته باشه، تا دلتون بخواد پسر بچه‌های  ریز و درشت وجود داشت. باهاشون کل‌کل داشتم، رفاقت می‌کردم، ازشون مرام یاد می‌گرفتم، تو فوتبال به جای توپ جمع کن بودن در پست دفاع یا دروازه‌بانی خدمت مقدس می‌کردم و این یعنی که خیلی بهم اعتماد داشتن، با داداشم ماشین بازی‌های بی‌سرانجام بسیار انجام می‌دادم از اونا که جفت‌مون رو زمین دراز می‌کشیدیم و در امتداد گل‌های قالی ویژ ویژ کنان ماشین می‌روندیم، بعضی جاها تصادف می‌کردیم دعوامون می‌شد، بعد مثلاً پلیس و آمبولانس با مدیریت داداش عزیز وارد صحنه می‌شد و اوضاع رو آروم می‌کرد، بقیه مسیر رو هم به شکل کاملاً ابتکاری بر گستره‌ی دیوارای سفید خونه و بلندای پایه‌ی میز و صندلی قام قام می‌کردیم و می‌رفتیم و می‌رفتیم، عجیب اینکه هیچ‌وقت هم به جایی نمی‌رسیدیم...هیچ‌وقت.
همین‌جوری که مشغول بازی و مشق نوشتن و پفک نمکی خوردن‌های روزمره بودم یهو بزرگ شدم، نمی‌دونم از چه تاریخی اما یه جایی به خودم اومدم دیدم انگار دیگه بچه نیستم، بازیم نمیومد، با بچه‌های کوچیک تر کانکت نمی‌شدم، ماکارونی‌های مامان مثه قدیما از خود بی‌خودم نمی‌کرد، بستنی خوب بود اما دیگه رویای زندگیم نبود، فیلم دیدن بیشتر از کارتون‌های بی سروته به دلم می‌چسبید. خوب که از تو تعجب این قضیه در اومدم سرم رو بالا کردم و دیدم ای بابا، اون همه دوست و هم بازی که اکثراً هم پسر بودن هم دیگه بچه نیستن...همه بزرگ شده بودن. قد کشیده بودن، ته ریش داشتن، ساعد دست‌شون مردونه شده بود، گرچه همه یه چند سالی از من بزرگتر بودن اما انگار با هم دیگه قرار گذاشته بودیم که تک‌روی نکنیم و از یه جا هم زمان باهم دیگه بیایم بیرون از دنیای بچگی... هنوز رفیق بودیم هنوز مرام و معرفت‌بازی داشتیم، هنوز شیطنت می‌کردیم اما دیگه ماشین بازی واسه‌مون جذاب نبود به جاش سریع جفت می‌شدیم و حکم چهارنفره شرطی می‌زدیم. شطرنج بازی می‌کردیم، فیلم می‌دیدیم، شمال می‌رفتیم، تخته نرد و دومینو بازی می‌کردیم، آهنگ Spanish Train کریس دی برگ گوش می‌دادیم، آبجو اومده بود سر میز به جای کوکا و کانادا. همون‌جاها بود که یواش یواش احساس می‌کردم اون علی کوچولویی که پسر دوست بابا بود و هم بازی فوتبال‌مون گاهی بهم خیره می‌شه، گاهی نگاهشو می‌دزده، گاهی دستش رو می‌ندازه پشتم و مهربون اما خجالتی نوازشم می‌کنه، بی اینکه بهش بگم خودش واسم آهنگای جدید AlphavilleRoxette و Ace of Base و  Shania Twain میاره، هرجا هستیم از دور مواظبمه، اگه دور آتیش نشستیم حواسش هست که من یه وقت سردم نشه، اگه تو رستوران بودیم قبل از اینکه خودش شروع کنه لیوان منو پر می‌کرد از آب یا نوشابه، دستمال کاغذی می‌داد طرفم. تو جمعا با صدایی که حالا دیگه مردونه و گرم و تاثیر گذار شده بود، با یه آهنگایی که لعنتی نمی‌دونم از کجا می‌دونست منم دوست دارم زمزمه می‌کرد کنار گوشم یا اگه روبروم بود به سیگار پُک می‌زد و خیره می‌شد و بلند می‌خوند. بزرگ شدیم خیلی زودتر از اینکه فکرشو بکنیم. یه کم با تاخیر فهمیدم که امیر کوچک دوران بچگی هم یه جور دیگه‌س نسبت بهم، بعدا فهمیدم که اونا تو سکوت با هم کل‌کل داشتن و در عوض منِ شاد بی‌خیال و همیشه فارغ فقط لبخند می‌زدم به هر دوتاشون. گذشت و گذشت و گذشت. من این سر دنیا و پسرک کوچک قصه‌های کودکی من اون سر دنیا. من ازدواج کرده بودم و اون...سال‌ها بعد تو یه چت دوستانه بهم گفت که چقدر ازدواج من نابودش کرده. خیلی حرف زد. خیلی درد دل داشت. آره من ازدواج کردم  اون نه، من بی خدافظی اومدم و اون موند، من دیگه حالشو نپرسیدم و اون پرسید...حالا همین امروز، این سر دنیا بی اینکه دستم بهش برسه،  شنیدم که تو یه تصادف از بین رفته. تموم شده. دیگه اینجا نیست. انگار حالا دیگه باید قبول کنم که اونم رفت و نموند. ای بی انصاف، بی‌خدافظی چرا؟ می‌خواستی تلافی کنی؟

 خوب بخوابی علی کوچک روزگار خوش‌آهنگ و رنگین من...

Morning In The City

Morning Sun - October 2010 Melbourne
سلام
منو که یادتون هست؟ همون دخترک کتونی‌سفید مو مشکی‌ای که زنبیل حصیری توردوزی شده داشت با گوشواره‌های فیروزه‌ای و گل‌سری از جنس یاس امین‌الدوله. همون دختری که دنیا واسش حکم یه مهمونی‌یه خودمونی رو داره پیش چند تا دوست صمیمی و بامرام، درست روی مبل‌های گلدار مخملی،  پُر از کوسن های بزرگ نرم همون‌جا در حضور فرش عشایری گل برجسته، انار دون شده تو کاسه‌ی لاجوردی، شمع وانیل و کارامل، چای سبز تازه دم شده، چند پیاله دل خوش به رنگ ارغوان و البته یکی دو پُک از سیگار مهربونی...
 یکی از همین شبا بی‌اینکه بدونم چرا و چطور، بی‌مقصد و بی‌همراه و بی‌نشونی راهی شدم. باد ملایم و معطر جنوبی، مثه یه شال حریر دور گردنم و لابه‌لای موهام پیچیده بود و قرص ماه هم از اون بالا نگاهم می‌کرد وقتی داشتم آروم آروم دور می‌شدم. رفتم. خیلی راه رفتم. رسیدم. نموندم اما. در عوض صبح زود، پشت به جنگل، رو به خورشید تازه سر زده از افق راه افتادم و همین نیم ساعت پیش سر از خونه‌ی رو به دریای خودم درآوردم. رفتن و رسیدن و نموندن و بازگشتن رو تجربه کردم... من اینجا هستم مقابل شما. به چشم‌های دلتنگ من نگاه کنید...سلام.

Those Eyes

چشمهای بزرگ و براق و خوش‌ترکیبی دارد. مردمک چشمش را وقت تنظیم شدن‌های ماهرانه برای گرفتن نور بیشتر در شب یا راه ندادن شعاع آفتاب سوزنده در روشنای روز می‌توان مدت‌ها در سکوت تماشا کرد و شاد شد. عنبیه‌ی یشمی/عسلی رنگ درشتی دارد که انگار همین الان یک جلای اساسی داده باشندش، درخشان است و سرحال و بی‌لک. پلک‌هایش بهترین نوع آفرینش را دارند به نظرم، عجیب بی‌عیب هستند و هنرمندانه نقش بسته‌اند بر آن صورت مردانه‌ی سبزه‌گون. مژه‌های یکدست  و پررنگش هم مزید بر زیبایی آن دو چشم شده‌اند اما چشمهایش به درد نمی خورند.  هیچ ندارند برای گفتن برای خندیدن برای راز و نیاز کردن برای زل زدن و غرق شدن. قصه‌گویی و غزل‌سرایی بلد نیستند این چشمهای خوش‌تراش. کم عمق‌اند مثل یک حوضچه‌ی حقیر. من دریا می‌خواهم، اقیانوس آرام دوست دارم که تن به آب دادنم به گم و گور شدن ابدی در اعماق بیانجامد به بازنگشتن، به غرق شدن. چشم‌های محبوب من باید جوری باشند که بشود به‌شان قسم خورد، باید آیه و سوره باشند برای روزمره‌های زندگی. باید هراز گاهی راه را نشانت دهند با یک نیم نگاه با یک اشاره. چشم‌ها باید لوندی بدانند، دقایق کودکانه داشته باشند، مردانه تحکم کنند گاهی، برنجند، التماس کنند، قهقهه‌های بلند اما بی‌صدا سر دهند به افتخارت، داستان زندگی‌ات را گاهی  برایت روایت کنند، چشمها باید...  نه! چشم‌هایش به درد نمی‌خورند. دکوری هستند فقط، زندگی از دریچه‌ی خوش آب و رنگشان رفت آمد نمی‌کند، جریانی وجود ندارد انگار. نخواستم‌شان. نمی‌خواهم‌شان.
عجب بازی‌هایی دارد این زندگی. به ما هیچ یاد نداده بودند که چطور بازی کنیم این بازی‌ها را. ما فقط گرگم به هوا بلد بودیم و قایم موشک، از شما چه پنهان کمی هم خاله بازی ... اگر از اول گفته بودند شاید قوائد بازی‌های روزگار بازیگر را تمرین می‌کردیم و خوب بلد می‌شدیم، تا امروز با هر برگ برنده‌ و بازنده اینقدر غافل‌گیر نشویم و سردرگمی را دیوانه‌وار رج نزنیم .

از شهر پر تردد...یک روز معمولی

On The Tram - Oct 2010 Melbourne

قرمز جیگری

من یه سوال دارم. با شما هستم که الان سرکاری. داداش ما خودمون اینکاره‌ایم، معلومه که تا دیدی کسی سرخرش  تو مانیتورت نیست، دزدکی و یواشکی داری وبلاگ چرخی و فیس‌بوک بازی می‌کنی. شما خانوم زیبای ماتیک گلی، آقای محترم مو فرفری، برادر دینی من، مرد  مومن، شمایی که فرنگ رفته‌ای و از همه چیز بلدی حرف بزنی خیلی هم خوب تز میدی، جناب دکترمتخصص رکتوم که کراوات از گردنت جدا نمیشه، خواهر هم‌وطن آزادیخواه، آهااااای پسرکی که تازه کُرک و پشم دار شدی و صدات با خروس مو نمیزنه، جناب مهندسی که تو ناف خارج دنبال یه لقمه نون حلال دست تو جیب بغل دستی‌ت می‌کنی و حتی یه بار هم محض رضای خدا صدات نمی‌کنن آقای اینجینیر، شمایی که الان ساعت ده شب‌ته و دراز به دراز ولو شدی رو اون کاناپه‌ی بی‌گناه لپ‌تاپ رو هم عین نوزاد نداشته‌ات بر فراز شکم مبارک نشوندی و یه روند تو کوچه پس کوچه‌های مجاز و ممنوعه‌ی اینترنت دور خودت می‌چرخی...چرا آخه؟ نه واقعاً چرا؟ با شما هم هستم دستت رو از توی اون دماغ اگه بیاری بیرون و دقت کنی شاید بهتر بتونی به این سوال کاملاً ریشه‌ای و مهم من جواب بدی. شماها واسه چی وقتی می‌خواین یه بدبختی رو به باد فحش و فضاحت بگیرین، صاف میرین سراغ عمه‌ش؟ نه آخه چرا نمی‌گین خاله ج**ده، عمو فلان، دایی بهمان؟ چرا همه‌ش عمه عمه عمه؟ من الان در مقام عمه احساس خطر می‌کنم به والله، به همین سوی چراغ به این قبله‌ی حاجات. این درسته؟ این عدله این انصافه؟
 آقا از روزی که ما عمه شدیم دوست و رفیق بی‌کلک و فک و فامیل و همسایه و آشنای با ربط و بی ربط از طریق کبوتر نامه‌بر و تلگراف و ایمیل و پیام کوتاه و بلند ما رو به باد متلک‌‌های بی‌ناموسی گرفتن که جوووووون! حالا دیگه فحش خورت ملس شده عمه خانوم. راستش خودم هم که خوب فکر می‌کنم به نظرم ترکیب دو کلمه‌ی "عمه" و "خانوم" عجب چیز ناجوریه، دهن آدم تلخ میشه بعد از تلفظش، درست عین فحش خار مادر می‌مونه به خدا...یعنی از کی و کجای تاریخ بود که عمه‌ها  نماد خباثت و جنایت و پست فطرتی و نتیجتاً در حد مرگ منفور اذهان عمومی شدن؟ این چه فرهنگیه آخه لامصبا! من الان یه قربانی این نگرش هستم که دارم با قلبی مالامال از اندوه شما حرف می‌زنم.
 فکر کنم باید به نمایندگی از عمه‌گان مظلوم و گوگولی‌ای مثل خودم یه کمپین برای" بازگرداندن اعتبار انسانی، دستیابی به حداقل  قرب و منزلت خانوادگی- اجتماعی و احیای محبوبیت برباد رفته‌" ی خودمون راه بندازم. یه جنبش مدنی با نماد قرمز جیگری!
فاصله‌ای هست بین من
و من
تو را می‌خواهد این فاصله
تا من را تمام و کمال به خودم بازگرداند
کاش بفهمی...

نیک‌ناز

مسافری که از راه رسید

تا چشم کار می‌کنه شعاع‌های طلاکاری شده‌ی آفتاب یه‌وری پخش شدن رو زمین، لوس و لوند لم دادن به دیوارا یه سرشون هم از همون دیوار رفته بالا و از لابه لای چین‌های پرده‌ی گلدار خونه‌ها خودشو کشیده تو و رو سر و صورت مردم سر میز صبحونه وقت خوردن کره و مربا، سبک و راحت و نورانی نشسته. آسمون بالای سرمون هم امروز صبح آبی مخملی پررنگ و یکدسته، عین یه دفتر نو بی خط خطی، بی دست خوردگی، بی لکه‌ای ابر.
ساعت 8 صبح به وقت ملبورن،  2 بعداز ظهر به وقت کالیفرنیا، من همین چند دقیقه پیش عمه شدم. سوفی.
مامان زنگ زد، صدای نوزاد تازه از راه رسیده سوارامواج موبایل می‌رسید بهم، به زبون خودش حرف می‌زد، قصه می‌گفت. انگار می‌گفت خسته‌س از این همه راه دوری که پیاده اومده، از چمدونی که تنهایی با خودش آورده تا اینجا، از صفی که یه لنگه پا وایساده توش تا نوبت جنینی شدنش بشه، از نه ماه انتظاری که بی‌صبرانه کشیده تا برسه به ما...اما ته ته خستگیاش خوشحالی بود، مثه هر مسافری که یه راه دور و درازو میره تا برسه به دوست داشتنی‌هاش به نداشته‌هاش به آرزوهاش به زندگی آفتابی و دنیای جدیدش، مثل من مثل تو... صداشو که با گوشای خودم شنیدم یه بغض قشنگ و مهربون پیچید توی سرو صورت و گردن و گلوم، چشمام تار شد اصلاً نفهمیدم کی صورتم خیس شد و اون چند قطره اشک داغ خوشحال و مست کی غلتیدن پایین. الان دارم قدم‌هام رو روی نوک پاهام بر می‌دارم، عین بالرین های حرفه‌ای، کاملاٌ بی‌اراده بی‌تمرین قبلی بی ادا و اطوار. حس عجیب و خوش‌ رنگیه... مهمون کردم. خودم رو به یه کافه لاته با دابل شات اسپرسو و مافین بادام سوخته‌ی خونگی. اینجا تو یه کافه‌ی خوشگل سر صبحی قبل از کار نشستم، میزو صندلی و پاهای بی‌قرارم روی چمن هستن، رطوبت و بوی چمن سرمست‌ترم می‌کنه لامصب. دارم ذره ذره با قهوه‌ام که یه قلب خامه‌ای روش نقش بسته لاس می‌زنم، آدما رو،  جوونه‌ی درختا رو، پرنده‌های سرخوش و آوازه خون رو تماشا می‌کنم، یه لبخند بی‌اختیار پت و پهن هم همراهمه ...دارم به این فکر می‌کنم که همین امروز، درست همین چند لحظه پیش که آفتاب طبق عادت هرروزه خودشو ول داده بود رو سر و کله‌ی مردم  این شهر و داشت  به رسم تکرار زور می‌زد به مردم بگه یه روز جدید رو زندگی کنن، نفس بکشن و بلند بخندن، اونور دنیا یه زندگی جدید متولد شد. یه نگاه جدید به همه‌ی نگاه‌های دنیا اضافه شد.. یه قصه‌ی نو. یه حس تازه. یه آدم از راه رسید. یه دخترک کوچولوی لپ گلی مژه بلند. دنیای سوفی کوچک تازه از سفر اومده‌ی ما اولین آفتاب از اولین روز زندگیش رو داره تجربه می‌کنه، اولین غروب رو امشب می‌بینه، اولین آسمون شب رو اولین ستاره‌ی سهیل رو. اولین رنگ سرخ رو اولین بوسه رو اولین لبخند رو...اولین عشق رو کی قراره تجربه کنی عزیزک کوچک من؟
وه که چه خوش رنگ و لعاب کردی امروزم رو دخترک. یادم باشه بزرگ که شدی برات تعریف کنم طعم و بو وحال این لحظه‌هام رو...

نان از سفره، کلمه از کتاب، شکوفه از انار و تبسم از لبان‌مان گرفته‌اند

October 2010 - Home


با رویاها‌مان چه می‌کنند؟*


*سید علی صالحی
یک بوهایی هستند در این دنیا که من به‌شان می‌گویم بوهای نامرد. بوهای بی‌انصاف. بوهایی که می‌آیند و می‌نشینند و جایشان را که در روح و روان آدم خشک کردند محال است دیگر رخت بربندند از حافظه‌ی بویایی‌ا‌ت. بوی ادکلن بربری تاچ مردانه. عطر موهای آشفته‌ی زنانه. بوی تو. بوی من. بوی گردنت درست در حوالی همان گودی بین استخوان‌های ترقوه. بوی تربانتین و رنگ روغن‌های من وقتی تو را نقاشی می‌کردم. بوی کاغذهای کتابی که با هم ورق زدیم با هم خواندیم و هرگز تمام نشد. بوی اتوی داغی که بر پیراهنت می‌کشیدم. بوی رژ لبی که من می‌زدم و تو می‌پرستیدی. بوی دست‌هایت بعد از سیگار گیراندن برای من و تماس دست‌های مردانه‌ات با گونه‌ام و بازی کردن انگشت‌هایت با لب‌هایم. بوی دستمال حریر یشمی‌ای که به دور گردنم می‌بستم. بوی بهار نارنج آن سال شمال. بوی خنک دریا و ساحلی که با هم فتح کردیم. بوی نفس تو. بوی نگاهی که هنوز تصورش قلبم را آب می‌کند و می‌ریزد.
نیستند، این بوهای نامرد رفتنی نیستند.