خزعبلاتی به رنگ قهوه ای

من تو دهن این دولت میزنم
من دولت تعیین می کنم
من به پشتوانه این ملت دولت تعیین می کنم
من به واسطه این که ملت مرا قبول دارد...ســــــــــــــــــــــــــوت دســــــــــــــــــــت...الله اکبـــــــــــــــــر...دســـــــــــــت...ســـــــوت...الله اکبر...
.
.
.
ما نخواهیم گذاشت محمد رضا برگـــــــــــــــردَ، باید سر جایش بیشیـــــــــــــنَ این آدم، ما تا هستیم نمی گذاریــــم اینها باز سَلطــَـه پَیدا کُنــــــــــــــــــــــَــــه...ای مردم بیدار باشـــــین، نَقشَــــــــه دارن می کشــــــــــــــــــَه، ستاد درست کردَه مرتیکـــــــه در اوجایی که هستــــــــــــش، روابط دارن درست می کـــــُنــــــــــــَه...ما نخواهــــــــــــــــــیم گذاشــــــــــــــــــــت.

تکبیر!

سی و یک سال پیش خیلی دور نیست، یعنی هرچی حساب کتاب می کنم همش میشه سی و یه دونه بهار قبل از این بهارکه الان توش نفس می کشیم، فقط سی و یکی 365 روز گذشته نه بیشتر...اما این آدما که زیر پای این دوستِ عبا به تن، با کت و شلوار نشسته بودن و به این همه مهملی که به زبان فارسی و از طریق اون میکروفون زرد تو فضای بهشت زهرا پخش میشد گوش می دادن، کک شون هم نمی گزید که چقدر ترشحات مغزی و زبانی این پیرمردِ به وضوح مالیخولیایی، غیر عملی و نا همگون با هرنوع چهارچوب نظامی واقتصادی و سیاسی و فرهنگی و هنری وبعضاً انسانیته؟ آب و برق رو مجانی می کنم...! و تازه اگر از تمام اینها چشم پوشی می کردن، واقعاً به نظرشون این خزعبلات، شدیدا غیر منطقی و ضد اجتماعی و متوهمانه وچه بسا کودکانه نمیومد؟  اصلا گیریم که همۀ این چیزها رو هم زیر سیبیلی و زیرِ هرچی ریش و پشم دنیاست رد می کردن و به روی خودشون نمی آوردن، می خوام بدونم اون همــــــــــــــه آدم بزرگ، ذره ای، اپسیلونی حس نمی کردن که این افاضاتِ مبسوطِ مدیرو رهبر یک جنبش عظیمِ بشری، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، عجـــــــــــــــــــیب و دیوانه وار پُر از غلطهای  گرامری و تلفظی و کم و زیادیِ حروف اضافه و کمبود فعل و فاعل و گم شدن مفعول وپس و پیشیِ چشمگیر و حیرت انگیز ابتدایی ترین عناصر تشکیل دهندۀ ساختارجملات مثل مبتدا و خبرِ و نهاد و گزاره ست؟! یعنی حتی اینها هم به فیلترمغزی مردم در31 بهار یا زمستونِ پیش گیر نمی کرد که بلکه یه کم تامل کنن در مورد کسی که قراره رهبری کنه اجتماع بزرگشون رو و خط مشی تعریف کنه و...نه واقعاً چی فکر می کردن مردم؟ اصلاًفکر می کردن؟ 

راستش به نظرم مغز همه یه فیلتر داشته که متشکل بوده از یه سوراخ بزرگ، یه چیزی تو مایه های همون سوراخ فوری مورچه و مورچه خوار...هر مهملی ازش رد میشده و به خورد فکرشون می رفته...وگرنه به چه توجیه دیگه ای ممکنه این همه آدم با گوش دادن به این خزعبلات، کف بزنن و سوت بکشن؟

انقلاب یک لحظه ست...لحظه ای که همۀ مردم یک کشورهمزمان تصمیم می گیرن خوب باشن و اون اتفاق بزرگ رو رقم میزنن، اما انگار خیلی زود یادشون میره که چی می خواستن...شورِ خوبِ هم پیمانی در اون لحظه، سریع از بین میره و همون آدمای آرمانگرا و بزرگ تبدیل می شن به مردمانی خسته، بی اراده، هویت گم کرده و کوچک که این چنین گنگ و گیج به چنین سخنرانی های بی سرو تهی گوش میدن و کف میزنن...
خیلی راحت و بی پرده باید بگم  حس الانم نسبت به جمیع موجوداتی که در دسته بندی جانورها به اسم آدم شناخته می شوند، حسی‌ست از نوع تهوع، دل پیچۀ مفرط همراه با نوعی تنفرِخاص و حجیم که نمیدانم حجمش دقیقاً چه جنسی دارد. 
اما حقارتی هست در این جانوران دو پا که از دیدنش هربار پشیمان تر می شوم از اینکه هستم، نفس می کشم و از اقبال بد، لاجرم عنصری ازهمان رَسته و تیره شناخته میشوم. کاش نبودم، کاش نیامده بودم. اگر مرا به زور و بدون رضایت شخصی به این دنیا نیاورده بودند، شاید خبر مرگم الان در دنیای دیگری در بُعد هفتم ازبی نهایت بُعد ناشناختۀ موجود، به دنیا رفته بودم، منظورم همان متولد شدن درآن جهنم درۀ دیگر است، چه میدانم اگر بگویم " به دنیا آمده بودم" که باز سر از همین خراب شدۀ فعلی این دنیا در می آوردم، پس عجالتاً می گویم "به دنیا رفته بودم". کاش اصلا در هیات جانوری دیگرمتولد شده بودم، حتی به جلبک و قارچ و تک سلولی و باسیل و میکروب و انگل بودن هم راضی ام به خدا، حتی بگذارید به وضوح و شفافانه، فرا تر بروم اندکی...کرم آسکاریس بودن و زیستن در باسن و لولیدن در ان هم به گمانم شرافتِ به مراتب بیشتری دارد تا زندگی در اعماق گُه اندودِ جامعه بشری با کرور کرور ادعای ماتحتِ خر پاره کنِ معرفت و مرام و مردانگی و انصاف و شعور و عدل و اشرفِ نکبتیِ مخلوقات بودن!


همه آرزویم اما...چه کنم که بسته پایم...لعنت...
ظهرِ ساحل یه غروبه
مرغ ِ دل می میره بی تو

وقتی می گی نمی خوامت
اشک من می ریزه بی تو

خاطراتی که چه دورن
روزایی که خیلی دیرن

تو یه قابی دوتا بچه 
که دارن بوسه می گیرن

برفای سرد زمستون
بی تو بارونِ بهارن

بی تو عیدی نمی مونه
بذارآسمون... بباره

بی تو این صدای خسته
شعرعاشقانه می گه

بی تو این سازه شکسته
روز و شب ترانه می گه...


یادِ این آواز و روزهای بد و خوبی که باهاش رفتن برای همیشه، به خیر...
این Setup عوضی دقیقاً 11 دقیقه ست که میگه
 "...Less than one minute left"
 مایکروسافت ِ پدرسگ.

وقتی سکوت هست، صدا نیست. وقتی صدا هست سکوت معنی نداره. جمع اضداد تو منطق ما آدما وجود خارجی نداره.اما...اما من شهادت میدم که منطق کم میاره وقتی تو باشی و من و چهار تا دیوار آجری که یه تابلوی امپرسیونیسمیِ خوشرنگ رو یکیش نصب باشه. منطق لال میشه وقتی ما باشیم و یه پنجرۀ نیمه باز، با پرده ای که دیگه اون وقته شب خوابش برده وتکون نمی خوره. منطق خجل میشه از بودنش وقتی امتداد نورماه باشه و من و تو و ترکیب‌ مهتابِ رنگ پریده با نور گرم اون شمع قرمز. منطق دیگه محلی از اِعراب نداره اونجایی که من باشم و تو و سکوتِ شب، بی جیرجیرک و شب پره ای حتی. خلاءِ منطقی پیش میاد اون وقتی که هوای ابریشمین باشه و ما و عطریاسِ امین الدوله ای که اون وقته شب دلبری می کنه اما بی سرو صدا...وقتی خودمون باشیم و صدای ضربان زندگی و دیگر هیچ.


امشب سکوتِ مطلق بود و صدای قلب تو، عمقِ سکوت بود و هیاهوی صدای تپش. قسم می خورم هر دو همزمان حضور داشتن. صدا و سکوت.


*عکس از دوربین خودم ساعت 3 نیمه شب، مزرعه ای دور از شهر- وقت عکاسی یه روباه از 2 متری داشت تماشام می کرد- دسامبر2009
یه روزایی روزه توئه، روزه خودِ خودت. از در آپارتمان‌ت که میای بیرون، اون آسانسورِهمیشه شلوغ رو می بینی که مودب و متین، تو طبقۀ خودتون وایساده منتظرِ تو. میری توش اما زیاد جدی نمی گیری قضیه رو. ماشین‌ت رو از پارکینگ در میاری و به اولین تقاطع میرسی، همونی که ورودیِ یه کوچه به یه اتوبان 6 بانده‌ست و معمولاً یه 7-8 دقیقه ای باید پشت چراغ قرمز سماق بمکی و سیل انبوه ماشین‌های پر سرعت در بزرگراه رو تماشا کنی به امیدی که به لطف خدا و دعای خیر مردم و کمک یا شفاعت امامِ هشتم، چراغ تو هم سبز بشه و وارد اتوبان شی، اما نه این‌بار تا نزدیک تقاطع میشی چراغ هم به سبزی میاد استقبالت و همونطوری که جلوی اون همه ماشین 2 طرف بزرگراه رو گرفته با کلی احترام به تو یه دونه ماشین راه می‌ده که همچین خرامان و طاووس وار بری وسط...خب راستش ته دلت لبخند می زنی وتشکر نکرده، گازشو می‌گیری میری. چهارراه بعدی، 100 متر مونده به تقاطع، چراغ به نفع‌ت سبز میشه و همینطور بعدی و بعدی و به خودت می‌آی می بینی از این ورِ شهر رفتی رسیدی اون ور شهر بدون یک بار توقف پشت چراغ قرمز، می‌رسی سر کار می بینی روی میز کارت یه سبد گل ارکیده گذاشتن، می پرسی، می گن فلانی برات آورده، هنوز خر کیفِ قضیۀ آسانسور و چراغ قرمزها هستی که رئیس ت میاد و حسابی ازت بابت فلان کاری که کردی و نتیجۀ خوبی که داده تشکر می کنه...همزمان نمرۀ میان ترم فلان درس‌ت رو چک می کنی آنلاین، می بینی به به چه توپ و...آره بدون پیش بینی، بی دلیل و برهان و منطقی اون روز انگار به نامِ نامیِ تو ثبت شده. والبته وای از اون روزهایی که تمام زمین و زمان و کائنات دست به دست هم میدن که با نا مردیِ تمام هر چی تلاش می کنی برباد فنا یا دقیق تر بگم بر فاک فنا بره. هر چی چراغه قرمزه، هر چی پروازه کنسله، هر چی رئیسه وحشی و هاره، هرچی نمره ست ناپلئونیه...حالا تو هی باسنِ خودت رو بشکاف که یه کاری رو روال باشه ولی زهی خیالِ باطل! اونوقته که قیافه‌ت میشه این شکلی...

اما امروز استثنائاً و تصادفاً، روزگار مرام گذاشت و روز، روزه من بود...حالا بقیه‌ش رو خدا به خیر کنه.

...I need to be taken care of

خسته شدم اینقدرکه همۀ زندگی‌م از دیگران مراقبت کردم و هوای همه اطرافیان دور و نزدیک رو داشتم جز خودم. خسته شدم از بس که داوطلبانه به آدما سرویس دادم وسر به‌زنگاه سقوط و ورطه و شکستن، به مانندِ  الاغی نفهم و مهربون، دل خودم رو زیر پا گذاشتم و شکستم که صداش شَتَلق و بلند بپیچه، مبادا این وسط دل آدم دیگه ای بشکنه. نمیدونم چرا فکر می کنم قابل ترمیمم، یادم نیست از کی و از کجا، امر به من مشتبه شد که احیاناً اگه سرما، گرمای ناگهانی و شدید باعث بشه تَرَک بخورم، برام خیالی نیست که میدونم زود جوش می خورم. پس اگه قرار به زمین افتادن و خورد شدنه، بذار من چهل تیکه بشم، ممکنه شما آدما نتونید با کمک صد تا چینی بند زن هم تیکه های وجودتونو بهم بند بزنید...پس بی خیال، تا من هستم چرا شما دوست و دشمن عزیز؟! همیشه یه ترس بزرگ همراهم بوده...ترس از تماشگر بودنِ صحنۀ خفت و شکستگی یک موجود، یک آدم، یک مرد، یک زن، یک کودک ساده...انگار این ترس منحصر به فرد با من زاده شده و از درونی ترین بافتهای روحمه که هیچ جا و هیچ جوری هم از لیست نه چندان بلند بالای ترس های زندگیِ من حذف نمیشه، حتی موقتی.
ولی من خسته شدم. احتیاج ( استفاده از این کلمه چقدر برای من سخته) دارم که ازم مراقبت بشه...عین یه بچه گربۀ بی دست وپا و آسیب پذیر...عین یه بچه آهوی مفلوک که زانو هاش عین بید میلرزه و باید تکیه کنه...آره احتیاج دارم...

!CLOSE UP

من به چشمان خودم دیدم.



شب زفاف در حجله، جفت گیری، هم خوابگی، هم بستری، معاشقه، فُور پِلِی، هارد کُور، تلاش برای تولید مثل، زناشویی، زنای ساده، شاید حتی زنای محصنه یا زنای با محارم، زنای با عنف، چه بسا لواط، از کجا بدونم، شاید هم بستری یک فاحشۀ دوزاری با یک مشتری معمولی...مهم اینه که با همین دو تا چشمای خودم(کور شم اگه دروغ بگم) توی روز روشن صحنۀ رابطۀ این دو مگسِ بی حیا رو روی کانترسفید و همیشه تمیز آشپزخونۀ دانشگاه دیدم. تجربۀ عجیبی بود، ده دقیقه ای محو تماشای رول پِلی اینا بودم که بر بستری سفید، چه فارغ از دنیا و مافیها، سر صبرو آروم پیش میرفت! زیبا بود...





The Little Match Girl

دخترک کبریت فروش، همۀ غربت و غصۀ دنیا رو به دلِ کوچک من در روزهای کودکی می ریخت و تلویزیون ایران هم اصرار عجیبی داشت که این کارتون بی نهایت سیاه رو چپ و راست برای کودکان عزیزکه همون ماها بودیم پخش کنه. فکر کنم برای همۀ نسل ما ترکیبی از حس یاس و تلخی و غم باد رو در بر داشت و قطعاً باعث میشد قدر زندگی مون رو بدونیم و هی خدا رو زرت و زرت شکر کنیم، یا شاید هم هدف از25 سال پخش بی وقفه این کارتون، ایجاد شور و شوق مضاعف و امید به زندگی درنسل رو به رشدِ اون سرزمین بود!
جالبه که چند وقت پیش بعد از کلی گشتن کتاب اصلی ش رو پیدا کردم که قصۀ کوتاهیه به زبان دانمارکی از شاعرمعروف هانس کریستین اندرسن در سال 1845.


شب سال نو، دخترک فقیری در خیابون های شلوغ، برف گرفته وفوق العاده سرد شهر ایستاده تا کبریت هایی رو که در سبد داره به رهگذرهای خوشحال شهر بفروشه. دخترک به شدت سردشه اما پدرش تهدید کرده که تا تمام کبریت ها رو نفروخته، حق نداره به خونه برگرده. به کنجِ یه دیوارپناه می بره و یکی از کبریت ها رو روشن میکنه تا شاید یه کم گرم بشه. خوب که به شعلۀ کبریت خیره میشه  تو روشنایی‌ش یه تصویر قشنگ و واقعی از درخت کریسمس  تزیین شده و میز بزرگ و مجلل شام می‌بینه. آهی می‌کشه، سرش رو بالا میگیره، به آسمون نگاه می‌کنه که یهو تو آسمون یه ستارۀ دنباله دار می بینه. یادش میاد که مادر بزرگ‌ش همیشه می گفت این‌جور ستاره ها نشونۀ این هستن که یه نفر به تازگی مرده و داره میره به بهشت... زود یه کبریت دیگه روشن می کنه، اینبار تو نور کبریت صورت مادر بزرگش رو می بینه، تنها کسی که همیشه باهاش مهربون بود و دوستش داشت. تند تند  ویکی بعد از دیگری کبریت ها رو روشن میکنه که مادربزرگ دوست داشتنی رو تا جایی که می‌تونه پیش خودش نگه داره...دخترک اون شب می میره...


صبح روز بعد عابرین جنازۀ دختربچه کوچیکی رو کنج دیوارِ پیاده رو پیدا می کنن که گونه های سرخ داشت و با یه لبخندِ قشنگ برلب از سرما یخ زده بود. همه از دیدن بدن بی جون دخترک که بین اون همه کبریت سوخته رو زمین آروم گرفته بود غمگین شدن، اما هیچ‌کس، هیچ وقت نفهمید که دخترک در آخرین لحظات زندگیش چه تصاویرمعرکه و زیبایی رو دید و چه پر شکوه و چه خوشحال لحظۀ تحویل سال رو در کنار مادر بزرگش جشن گرفت...

* ترجمه از خودم-مارچ 2010

FACE OFF


نمایش تمام شد
ماسک ها را برداریم...
من از بیکرانِ خورشید می گویم
و تو محو وسعتِ زمین‌ی

من از پرتوِ پُر حرارت‌ش می گویم
و تو غرقِ شعله کبریت‌ی

چند سال نوری فاصله است؟
بین این "من"
و آن "تو"


دست‌هایت را کنار بزن
شاید ببینی
آنچه من هرصبح‌دمان می‌بینم...

*عکس از دوربین خودم دسامبر 2009

!Sweet Dreams That Are Not As Sweet Anymore



یادمه از وقتی 4-5 سال بیشتر نداشتم، این موسیقی * حس عجیب اما خوبی بهم میداد. بعداً که بزرگتر شدم و تونستم بفهمم چی میگه، اون حس عجیب مبدل شد به شور ناشی از ضرب آهنگِ خاص و مرموزی که درسراسر موسیقی جریان داره همراه با مقدار متنابهی تفکر در متن ترانه:

Travel the world and the seven seas
Everybody’s lookin’ for somethin’.
Some of them want to use you
Some of them want to get used by you
Some of them want to abuse you
Some of them want to be abused...

Eurythmics 1983 

*این موسیقی تا به حال به زبانهای مختلف دنیا و با تنظیمات بسیارمتنوع اجرا شده اما این لینک اجرای اصلی این آهنگ رو نشون میده
سالهاست از دهن خاله و دایی و شوهرعمۀ مادربزرگ ماندانا و از اونور، به نقل از ابی و اسی و پری و ملیکا و شهلا و هر اسم دیگرآدمی زادی که متعلق به فارسی زبانان ایرانیِ مقیم خارج از ایران باشه شنیدیم و همچنان می شنویم که "این حرومزاده ها ( خطاب به مردمان کشورمیزبانشان) خیلی نژاد پرستن"، "اصلا واسه همینه که به من کار نمیدن، چون من کله سیاه هستم"..."فکر می کنن حالا چون چشماشون آبی و موهاشون طلایی ه حق دارن با من اینجوری حرف بزنن"..." مرتیکه کون نشور با اون گوشوارۀ احمقانه ش به من گفت Fuck Off" و...همیشه همیشه همیشه ایرانی هایی در اقصی نقاط جهان هستند که دارن یک روند می نالن از نژاد پرست بودنِ خارجی ها.
و همۀ اینا در حالیه که حالا بعد از دیدن این همه آدم از رنگها و نژاد های متعدد دنیا، می تونم با اطمینان بگم که تا امروز آدم هایی نژاد پرست تر و از باسنِ فیل افتاده تر از ایرانی جماعت یا به قول اکثریت قریب به اتفاق دوستان، Persian جماعت ندیدم.
عرب های کثیف وهیز و سوسمار خور،چینی، کره ای، تایلندی، ویتنامی، ژاپنی و کلاً چشم بادومی های زرد و کودنِ حوزۀ آسیای شرق که معلوم نیست از پشت اون چشم های تنگ چجوری نگاه می کنن، پاکستانی ها، هندی ها، سریلانکایی ها و بنگلادشی های بوگندو و سیاه سوخته که چرب و چیلی هم هستن، ترکهای خر، کاکا سیاه های بدبخت و استخونی که ملقب هستند به "شب" و یه سری دندونهای سفید دارن که تو شب دیده میشن، سرخپوست های وحشی، آمریکای جنوبی های مشنگ  و الکی خوش که فقط فوتبالشون خوبه و دورۀ جام جهانی محبوب می شن، روس های یخ و خشک و مارموز، افغانی های عمله و...اینجوری همۀ دنیا رو با یک آفتابه آب می کشیم و همۀ فرهنگ و هنر و توانایی های ملیت ها رو زیرگِل قهوه ای رنگی می بریم از جنسِ گه. چشم دیدن و تحمل حضور هیچ اجنبیِ از خدا بی خبر و نجسی رو هم برای اقامت در مملکت مون نداریم، اگر هم یه بنده خدایی حماقت کنه و سفری به ایران پر گهر و با فرهنگ و هنر بکنه، شک نداریم که باید یه جوری سرش رو کلاه گذاشت و جیبش رو تکوند چون به هر حال خارجیه دیگه، چه می فهمه!
تنها نژادی که از خودمون برتر می بینیم و سعی می کنیم جلوشون کم نیاریم و بدتر از اون به شدت دوست داریم انگل وار بهشون بچسبیم یا مجیز شون رو بگیم، نژاد انگلوساکسون و در مجموع، اهالی رنگین چشم و روشن گیسویِ کرۀ زمین هستند. وگرنه بقیه از دم بو گندو و مزخرف و غیرقابل معاشرت یا آمیزش و ازدواج هستند. کی جرئت داره به خونوادش بگه می خواد با یه سیاه پوستِ ساحل عاج ازدواج کنه؟ البته قبل از خبر دادن به خونواده،اصلا مگه چند تا ایرانی پیدا میشن که رغبت کنن با یه آدم از نژاد سیاه هم بستر بشن، چه برسه بخوان ازدواج کنن.


ولی همۀ این حرفا کشـــــــــک...این خارجیا خیلی نژاد پرستن!
در خانۀ ما وفا اگر نیست
صفا هست...

*برگی از یادداشت های یک فاحشۀ پیر

آخه امروزصبح اومده تو دفتر من با یه کت و شلوار فاخر بر تن، کفش های به غایت خوش دوختی که داد میزنه ایتالیایی ه بر پا، یه عینک بسیار خوش استیل و صورت سه تیغ شده ای که پوست نرم و صاف و خوش بویی رو عیان کرده، به حکم ادب و معارفه و گپ و از این حرفا دستش رو دراز میکنه و به سبک این خارجی های کافرخودش رو معرفی میکنه میگه :

Richard Kosenkun ! Pleased to meet you Niknaz

آخه آدم دردشو به کی بگه!



پرترۀ مادر و فرزندی در آتلیۀ دشتِ خدا


*عکس از خودم مارچ 2010- یعنی کدوم سرزمین می تونم باشم درخت ابدی و روزنامه نگار آزاد؟!!
وقتی یهو یادت بیاد که موهات بلنده، با عجله کِشِ سرت رو با یه دست می کشی بیرون ازلا به لای موهات. اون وقته که باد رهگذر، بی درنگ و بدون اینکه "یالله، یالله" بگه یا صیغۀ محرمیت خونده باشه، سرشو میندازه پایین و میره اون زیر زیرای لباس‌ نازک‌ت، دست میکشه روامتداد کشیدگی گردن‌ت، پشت لالۀ گوش‌ت، بعد از ریشه، همه موهاتو صاحب میشه، میگیره تو دستاش، لای انگشتاش بازی میکنه، آروم و مهربون با لب‌هاش لمس می کنه  و یهو... بی محابا، کاملاً دیوانه وار، رشته های گیسویی که تا چند لحظه قبل مال خود تو بود رو تکون تکون میده و پرتاب میکنه تو هوا. دیگه از این جا به بعد رسما و عملا و بر خلاف هرچی عرف و شرعه، "زلف بر باد دادی" ودیگه باید فقط نظاره کنی چطوری بدون هیچ الگوریتم حرکتیِ مشخصی هر تیکه از مو به یه طرف کشیده میشه و به هوس انگیزترین شکل ممکن رقص رو آغاز می‌کنه. موهات وزن‌شون زیاد میشه انگار، چندین و چند برابر. پوست سرت این سنگینی و کشیده شدن گیسوان رو به خوبی حس می کنه، راستش اصلا از این وا دادنِ بی شرمانه و ناگهانی ارضاء میشه...  وَه! که عجب لذتی داره این بی پرواییِ باد هرجایی در آشفته کردن تارهای مو...


*عکس از خودم همین امروز 17 آوریل 2010

اصحاب فیل و سنگ هایی که ازآسمان بر سرشان ریخت


-ألم تَرَى كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بأصحاب الفيل...
آیا ندیدی پروردگارت با اصحاب فیل چه کرد؟

-نه والله، به جون مامانم من که ندیدم. شما دیدین؟!

یک شهر، یک جامعه، یک روایتِ عمیقاً آشنا!

شهر قصه


یکی بود یکی نبود
شهر با صفایی بود...روبه روش کوه بلند
مردما‌‌‌‌‌نش همه خوب
همه پاک و مهربون همه پر کار زرنگ
همه روزصبح سحر وقت اذون همه بیدار می شدن که برن سر کار خودشون
توی شهر قصه هم مثل هرجای دیگه
هر کسی یه کاری داشت
خره خراطی می کرد...شب که می شد رو سرش  کلاه مخملی میذاشت کتش رو یه وری می‌نداخت رو شونش گشاد گشاد راه میرفت... چارسوق روقرق میکرد
شتره نمد مالی می کرد، سگه عطاری می کرد، بزه رزازی می کرد، روباه ملا شده بود بچه ها رو درس می داد، کلاغه خبر چینی می کرد، قاطره نعل بندی می کرد، خرسه رمالی میکرد فال می گرفت، روی یک درخت بید شونه به سر نشسته بود موهاشو شونه می کرد...خاله سوسکه این وسط با مبنی ژوپ خودش طنازی می کرد...موشه هیچ کاری نداشت فقط عاشق شده بود..."میگه هرسکه میشه قلب بشه، اما هرچی قلب شد... دل نمیشه"
میمونه رقاصی می کرد، پتۀ مردم نادرست رو بر آب میریخت!

یه روزی یه غریبه وارد این شهر قشنگ و پر ازموجودات مهربون میشه، خودش رو که معرفی می کنه، اسمش رو که میگه، اول اَدا ش رو در میارن، بعد به اسمش می خندن، سر و شکل و ظاهرش رو به سخره می گیرن. وقتی می بینن طرف هی رو اسمش و اون چیزی که هست تاکید می کنه، با تمام قوا سعی می کنن بهش ثابت کنن که یه همچین اسمی، یک چنین موجودی(فیل) وجود نداره( محتمل است یک شب در خواب یک چنین جانوری عجیبی رو دیده باشی، بعد به فکرت بزنه بیای تو شهر ما خودت رو جای اون جا بزنی؟)

پروژۀ احاطه کردن و خندیدن به تازه وارد قصۀ ما همه گیر میشه، پس همگی دست از کار می کشن و غریبه رو همون وسطي شهر دوره اش می کنن. تک تکِ همون موجودات مهربون و پاکِ این شهر قشنگ! هر کس نظری میده، قضاوتی می کنه، حکمی میده،  این وسطا یه سری دلقک بازی درمیارن و متلک های بی شماری رد و بدل میشه. گاهی همه با هم به سوژه می خندن، گاهی خودشون با هم بحث و جدل می کنن و لفظی به جونِ هم میوفتن. اما دوباره مشغول تفریحِ غریب نوازی می شن.
تو کارشون حسابی خبره‌ان، استیصال از کلمات و لحن صدای تازه واردِ داستان می باره وقتی اعضای اون جامعه، به نوبت مغزش رو کار می گیرن و به بهانه ای تلاش می کنن که یا کلاهی سرش بذارن یا اگه کلاه داره، از سرش بردارن. جوری هم با دلیل و برهان و توجیهات منطقی، عرفی و حتی شرعی، دارایی‌ش رو( عاج ) ازش تیغ می زنن و عقایدشون رو نرم نرم تو پاچه این بخت برگشته می‌کنن که خودش هم نفهمید کی و چجوری از اونی که بود تبدیل شد به اونی که نبود!
اما جماعت این شهر قشنگ فقط به همین جا قانع نمی شن...در یک اقدام ماهرانه و پلید، تمرکز می کنن روی آخرین و مهم ترین داراییِ غریبه. ذهن ش رو نشونه می گیرن و بسیار تمیز و حرفه ای "هویت"ش رو برای همیشه ازش می گیرن...اینقدر هم مهربون و مردم دار هستند که لطف می کنن،‌ سرش منت میذارن و براش هویت جدید تو اداره ثبت احوال خودشون صادر می کنن ...منوچهر!

آره خلاصه، یکی بود یکی نبود
یه شهری بود...مردمان‌ش همه خوب...

Oh Sit ! (Shit) he means

هوا حسابی سرد شده، جوری که به شخصه شال گردن واجب شدم.امروز با یه دوست عزیزایرانی که هنوز 6 ماه نشده که ترک وطن کرده رفتیم یکی یه دونه قهوۀ داغ و دلچسب بخریم  تا سوز هوا رو تلطیف کنیم و گپی هم بزنیم. اتفاقاً آقای قهوه فروشِ محترم یکی از انواع چشم بادومی ها بود. بعد از سفارش قهوه، پرسید "سوگر؟" گفتم "No Thanks!"
 یه چند لحظه سکوت. بعد یهو این دوستم با یه علامت سوال گنده بالای سرش پرسید، این یارو دقیقا چی گفت که تو گفتی نه؟!!!!

حق داشت بنده خدا. آخه من تا صورت ماهِ آقای فروشنده رو با اون کیسه های باد کرده زیر چشم هاش دیدم حدس زدم که ویتنامی باید باشه و از اونجایی که می دونم این جماعت "ش" رو خیلی واضح "س" تلفظ می کنن و در نتیجه "Sugar" مربوطه رو هم می گن " سوگر"، بدون اندکی تامل منظورش رو فهمیدم و جواب دادم. 
کلی به دوست گرامی توضیح دادم که وقتی بیشتر اینجا بمونه، به قدری آدم های رنگ و وارنگ از گوشه کنار و سوراخ سنبه های دور و نزدیکِ این کرۀ زمین می بینه که ذهنش به طور اتوماتیک تفاوت ها و ویژگی های قومی نژادی مختلف رو درک می کنه و بعد از تحلیل و شناسایی، بسته به موقعیت عکس العمل سریع نشون می ده. همین میشه که تا تشخیص میدی طرف اهل ویتنام آباده،اگر کلمۀ نا مفهومی شنیدی، زود جای "س" یک عدد "ش" میذاری و به این ترتیب کلمه رو decode و قابل فهم می کنی!


چرا هایی از جنس جنون

چرا گنگم؟ چرا گیجم؟
چرا اینجا؟ چرا آنجا؟
چرا امروز؟ چرا دیروز؟
چرا حالا؟ چرا فردا؟
چرا هستم؟
چرا تنها؟
چرا مَردم؟ چرا دختر؟
چرا شیخ ام؟ چرا شحنه؟
چرا پاکم؟ چرا هرزه؟
چرا با تو؟ چرا بی تو؟
چرا کوچک؟ چرا بالغ؟
چرا روشن؟ چرا تیره؟
چرا شیطان؟ چرا یزدان؟ 
چرا خسته؟ چرا دلگیرو دلبسته؟
چرا خندان؟ چرا رقصان؟ 
چرا مستم؟ چرا هشیار؟
چرا حافظ؟ چرا واعظ؟
چرا جاندار؟ چرا بی جان؟
چرا حیوان؟ چرا انسان؟
چرا باید؟ چرا حتماً؟ چرا قطعاً؟ چرا کُلاً؟ چرا سهواً؟ چرا عمداً؟
چرا لیلی؟ چرا مجنون؟
چرا آدم؟ چرا حوا؟
چرا کورم؟ چرا بینا؟
چرا دِینی؟ چرا مدیون؟
چرا علت؟ چرا معلول؟
چرا ذلت؟ چرا مکنت؟
چرا هجرت؟ چرا عزلت؟
چرا رفتن؟ چرا ماندن؟
چرا رُستن؟ چرا مُردن؟
چرا موسی؟ چرا عیسی؟
چرا بودا؟ چرا شیوا؟
چرا گریه؟ چرا خنده؟
چرا عصیان؟ چرا زندان؟
چرا جنگ و چرا سلطه؟
چرا رهبر؟ چرا سرور؟
چرا هابیل؟ چرا قابیل؟
چرا رستم؟ چرا سهراب؟
چرا پروازه پروانه؟ چرا آوازه مستانه؟
چرا دریا؟ چرا خشکی؟
چرا دیوم چرا دلبر؟
چرا خوابیدنِ شبها؟ چرا رویا؟
چرا درد و چرا درمان؟
چرا عریان؟ چرا سردم؟ چرا جوشان؟
چرا پیرم؟ چرا کودک؟
چرا مهتاب؟ چرا شبتاب؟
چرا باران؟ چرا طوفان؟
چرا بودن؟
چرا اینجا؟ چرا دنیا و مافیها؟

"چرا" هایم جوابی ده...

پاییزی دیگر، برگ ریزانی دیگر...فصل سومِ من


*عکس از خودم-آوریل 2010

Super Complex or Simply Beyond Complexity

آدم ها موجودات پیچیده ای هستند
که در دنیایی بسیار پیچیده
درگیرِ پیچیدگی های یکدیگرند...

برای تو

سلام
اینجا هستم
خستگی هایم را برایت آورده‌ام
بغچه‌ام را ببین
مختصر است
کمی شیدایی، ذره‌ای سرگردانی و یک دنیا خستگی
همین.
دلم را هم که جایی در راه عمدا جا گذاشتم
سنگین شده بود و کمرم را می‌شکست
نمی‌خواهم‌ش دیگر...
به کارم نمی‌آید


سرم را که شانه‌ای می‌خواست، امن
 برای شانه هایت آورده‌ام
بغلم کن
تا ببینی چه ملتهب هستم
و چه اندازه لرزان...
سالهاست تب و لرز را باهم دارم
بدنم را برای نوازش آورده‌ام
دست بکش
حجم عریانِ این تن را دریاب
گودی کمرم را ناخن بکش
نفس‌م را بو کن
لب‌هایم را بچش
...شوری اشک‌های داغم را در امتدادِ گونه‌هایم مزه مزه کن
طعم متفاوتی دارد مطمئن باش
مژه‌های بلند، براق و خیس‌م را درک کن و ببوس


می‌بینی
گفتی بیا
‌گفتی خرمن خستگی را بیاور 
سبد چوبیِ آرامش ببر

طلوع نشده راه افتادم...
به حرفهایت اعتماد کردم و آمدم
تعارف که نبود، بود؟

عکس از دوربین خودم، طلوع  خورشید در آیینۀ پر از شبنم ماشین(درحال حرکت )-ژانویه 2010

خانه ای بافته از نخ، که به تلنگرِسرانگشتی بند بود

عکس از خودم-ژانویه 2010

How can I buy...

رستوران سورنتو...استیک مخصوص با سس قارچ، گاهی هم شاتوبریان...و باز هم هجوم بی رحمانۀ نوستالژی.

تا جون در بدن داشتم استیک‌های مختلفِ رستورانهایِ خوب رو در جاهای متفاوت دنیا امتحان کردم. هیچ کدوم حتی اپسیلونی به خوبیه اون استیک لامصبِ سورنتو وسطِ اون ظرفهای گرد و داغ با اون مخلفات بی نظیرنبود، نشد، نخواهد شد. 
چقدر پول بدم که فقط بتونم یه فلاش بک بزنم ودوباره یک ساعت روی اون صندلی همیشگی‌م، پشت پنجرۀ رو به خیابون ولیعصرِسورنتو آروم بگیرم؟ با چه هزینه ای میشه یه برش کوتاه از خاطراتِ عزیز رو بازیابی کرد؟ دلار؟ طلا؟ الماس؟ یک سال، دو سال... از عمرم رو بدم چطور؟ 

پریشانی آسمان، پریشانی گیسوان من را ماند


عکس از خودم-4 آوریل 2010

A quiet memorial on a quiet Death

امروز دقیقا شد یک سال و نیم...
نه، من واقـعـــــــــــــــــــــــا تحسین می کنم این همه اعتماد به نفس کاذب رو!

طعم شما آدما

آدما برای من طعم دارن. وقتی میگم طعم منظورم دقیقا همون "طعم"‌ هست که همه‌مون در مورد خوردنیها و آشامیدنی ها استفاده می کنیم.
بعضی‌ها وقتی صحبت می کنن،‌ لحن گفتارشون و اینکه چطور کلمات رو کنار هم می‌چینن و جمله ای رو تولید می‌کنن، برای من تداعی کننده تمام و کمال یک مزه و طعم منحصر به‌ فرد هستند. جوری که حتی پرزهای چشایی زبونم هم پیغام ادراک اون طعم رو به مغزم می فرستن و انگار همین الان یه چیزی با اون مزه از حلقوم‌ام پایین فرستادم.
کسایی رو می‌شناسم که رسماً نوع کردار و رفتار و خنده‌هاشون زائقه من رو شیرین می‌کنه. همون اثری رو دارن که رولت شکلاتی بی بی، تو خیابون مدبر یوسف آباد روم می‌ذاره. کسی رو می‌شناسم که به تلخی ته خیار می‌مونه برام، چه نگاهش چه سلامی که هر روز صبح می‌کنه و چه پوزخندهای سیاهی که گهگاه تحویل جماعت می‌ده. اصلا این آدم همه جوره تلخ و گند مزه‌ست.
برای همه این مزه‌ها مثال های واضح و زنده دارم. اما یه مزه‌ای هست که اختصاص داره به تو و حتی قصه تعریف کردن‌ت. طعم "گس". همون بارهای اولی که شراب Dry بخوری، همون وقتی که یه چای پررنگ مخلوط با عطر چای زیاد رو سر بکشی، یا حتی بعضی وقتا خرمالوی نرسیده رو که یه گاز بزنی...می‌تونی یه طیف کامل از طعم خودت رودر نظر من، شبیه سازی کنی. وقتایی که خوبی حکم شراب 7 ساله جا افتاده،‌ سنگین و آرامش بخشی رو داری که یه ساقی ماهر به خورد آدم میده و تا خود صبح میگساری رو واجب می کنه و لذت بخش. در مواقع عادی و میانه، همون چای قیرگون هستی که دو طرف زبون رو گس می‌کنه،‌ مثل داستان های تلخی که جمله آخرشون دهنم رو گس میذارن و تموم میشن. واما اون ته ته های حوصله‌ت که میرسه،‌ مصداق بارز همون خرمالوی بدفرم گسی هستی که هر جمله حرف زدنت و هر کلام و لحن‌ت،‌ دک و دهن و گلوی آدم رو کلاً به هم می چسبونه. اینجور وقت‌هاست که آدم به گه خوردن میوفته و حاضر دهن‌ش رو با وایتکس آب بکشه که این طعم‌ت دست از سر آدم برداره!
ساعت 7 عصره وبعد از یه روز8 ساعتۀ پر کار توی دفتر کارم، الان سرکلاس نشستم و زرت همین الان ویرم گرفته که" محیط خود را توصیف کنید راه بندازم اینجا"...

کلاس که میگم یه سالن دایره ای شکله که 15 ردیف میزِ نیم دایره ای چوبیِ عسلی رنگ با روکش شفاف  داره.  پشت هر میز 10 تا صندلی مدیریتی پشت بلند و بسیار پَت و پهن با روکش پارچه ایِ قرمز رنگ چیده شده. کلاس شیب ملایمی داره و هرچی به سمت انتهای کلاس میری، ارتفاع ردیف ها از سطح زمین زیاد میشه. هر جا که بشینی زیر دستت دو تا پریز برق و شبکه اینترنت وجود داره، اینه که میشه راحت ولو شد، لپ تاپ رو به دو منبع حیاتی الکتریسیته و دنیای بی سرو تهِ اینترنت(که مطمئنم خود خدا هم از این ساختۀ لایتناهی دست بشر حیرون مونده)  وصل کرد و و همینطور که استاد عزیز داره خودش رو اون جلو یا چه میدونم برای منی که همیشه لژ نشین هستم، اون پایین کلاس، جر میده تا دو کلام چیز بهت یاد بده، تو اینترنت پرسرعت چرخ زد و از عصر یک پاییز در این سر دنیا به صبح بارونی و بهاری لندن و همزمان به نیمه شبِ خنکِ لس آنجلس و صبح پاییزیِ ریو دوژانیرو وصل شد و با دوستان خوش و بش های کوتاهی کرد.

تنها دانشجوی غیر Native تو کلاس 40 نفره هستم. از این بالا یه نگاه سراسری به کل کلاس می کنم، حدودا 85 درصد مذکر و 15 درصد مونث. زیر چشمی صندلی بغلیم رو نگاه میکنم که دقیق تر توصیفش کنم. دست راستم نشسته، اسمش Craig . وکیل دادگاه عالی ایالتی، با کت و شلوارتیره، پیرهن خوشرنگ آبی و کروات ابریشمی سرمه ای خیلی سیر مایل به مشکی که طرحهای ظریف قرمز پراکنده داره. دگمه سردست های پیرهنش هم با کرواتش ست شده و بوی ادکلن خنک و مردونۀ دلچسبی داره. دست چپم Stephen نشسته. مهندس الکترونیک و مدیر عالی رتبۀ یک پروژۀ بزرگ وزارت دفاع. پیرهن سفید، کروات راه راه یشمی و کرم، سنجاق کروات یشمی رنگ حدودا 45 ساله با موهای خرمایی خوش حالت و براق که همیشه با یه کمی ژل فرم گرفته، یه خودکارِ پارکر هم دستشه و داره یه چیزایی یادداشت می کنه. بلافاصله Mac Book Pro ش رو باز میکنه و تند تند یه چیزایی تایپ میکنه...هم زمان که دارم اینا رو می نویسم و اطراف رو نگاه می کنم به حرفهای پروفسور Peter Lewis همون استاد عزیزهم گوش میدم که داره در مورد مبحث قشنگی مربوط به شخصیت آدمها و فرهنگ حرف میزنه و فرمول های ریاضی و نمودارهای مربوط رو که به تفکیک روی 3 پردۀ غول پیکرِ( اندازۀ پردۀ سینما) تعبیه شده روی سه گوشه کلاس انداخته تحلیل می کنه... یهو نسبت به یکی از حرفاش سوالی به ذهنم میاد، دستم رو بالا می کنم و طبق رسم و رسومِ اینجا بدون توجه به مقام و شخصیت علمی اجتماعی استاد میگم "پیتر، من این قسمتش رو قبول ندارم!"...پیتر(پروفسور لوییس) با حوصلۀ خاصی ازم سوال میکنه و بقیه هم وارد بحث میشن. یه گفتگوی زیبای نیم ساعته شکل میگیره بر اساس اون Harvard Case Study و البته برمبنای سوال من...آخ که چه حالی میده مباحثه با یه استاد که بسیار باسواد ، به روز و درعین حال خوش اخلاق، متواضع و دوست داشتنیه به اضافۀ یه تعداد آدم حسابی کم ادعا، تو یه فضای آکادمیک سطح بالا... فکرهای بازو خلاق، اندیشه های پخته، فضایِ کاملا دوستانه که همه همدیگه رو به اسم کوچیک صدا می کنن و به نظرات هم احترام میذارن، به انضمام ِنور گرم کلاس با اون دیزاین قشنگش که آدم رو سر ذوق میاره که هی درس بخونه...تازه هم روند با این  گفتگوی جذاب کلاس، چت هم بکنی با یه دوست تو برلین، وبلاگ بنویسی، قهوۀ تلخ سربکشی و راضی باشی از اون لحظات و از خودت که تونستی خودت رو اونجایی قرار بدی که دوستش داری...


هراز گاهی کلاسهای بی هیجان و بی بار علمیِ دانشگاهم رو در دورۀ لیسانس به یاد میارم و در عجبم که چرا توی وطن عزیزم، اینقدر عناوین "استاد"، "دکتر"، "مهندس"، "کاپیتان" بیش از هر چیز دیگه ای برای ملت حیاتیه و اصولا هر وقت می خوای یه سوالی توی دانشگاه بپرسی باید کلی به خودت بپیچی و دست و پاهاتو منظم بچینی کنار هم و با لحنی بسیار متین و موقر بگی "ببخشید، استاد...ببخشید دکتر...می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم و یه سوال کوچیک بکنم؟" ...تازه آقا کلی با بی رغبتی، همونطور که داره به راه رفتنش تو راهرو ادامه میده، یه جواب پرت و پلا تحویلت میده و تو هم 23 بار تشکر و قدردانی می کنی و با جواب مزخرفی که گرفتی، گیج تر از قبل راهتو میکشی میری...و این قصه سر دراز دارد!
صبحه خیلی زوده. ابرهای تیره و پریشون آسمون رو تسخیر کردن. سرمای موذی ای در هوا جریان داره که باعث میشه  نا خودآگاه زیپ ژاکتت رو تا زیر گلو بکشی بالا. کلاغهای سفید و سیاه از روی یه درخت می پرن و قارقار کنان به نقطۀ نا معلومی  اون دور دورای آسمون پرواز می کنن. بوی علف مطبوعی رو حس می کنم، توجه ام جلب میشه به سبزی خوش رنگ گیاهان بارون خورده. دلم برای چند ثانبه شاد میشه و بعدش بلافاصله میگیره... دلم بازهوایی شده. یهو فکر و ذهنم پرت شد به جاهایی که الان خیلی دورن. چنارهای اینجا رو که می بینم دلم آواره میشه و بدون اینکه اجازه بگیره یا بلیط هواپیما لازم داشته باشه از خیابون ولیعصر سر در میاره. میره اونجا و سبکبال و آزاد پرسه میزنه تو حس نابِ  سایه روشن های ولیعصرِ محبوبم. روح سرکشم ازپیاده روی ِ  پارک وی میره بالا، رستوران یکتا، فرشته و محمودیه  رو رد می کنه، هی هم بازیگوشی می کنه که یه گریزی بزنه و یه سر بره تو چناران هروله کنه، اما بهش می گم باشه بعدا، فعلا ولیعصر رو دریاب...لوکس طلایی، قصابی کاوه، بقالی آقا پرویز، اونطرف مغازۀ ایکات، قصر سوزان با یه میلیون تا لوسترو ظرف و ظروف چینی و کریستالش، میره میره میرسه سر سه راهی زعفرانیه، درختا پرپشت تر میشن و سایه شون خیابون رو دو دستی بغل می کنه، نمی فهمم چی شد که  دلم ناغافل از جلوی نون سنگکیِ محل، داروخانۀ دکتر مانی و بعدش مغازۀ سید مهدی سر درآورد...وقت کمه به حلیم خوردن نمی رسم باید به آقای منظوری ِکفش ماسه شو و اون عطرفروشی نوید و گل فروشی حسن آقا سری بزنم و سلامی بکنم از سر آشنایی. حتما ذوق زده میشن از دیدن من و مثل همیشه میگن خانم کجایین که رفتین و ما رو پاک فراموش کردین...لبخند نیمه تلخی میزنم و میگم دور، خیلی دوراما همیشه به یادتون هستم همین دورو ور... میگم حسن آقا یه چند تا شاخه گل سرخ مخملی از اون شاخه بلندا که خیلی دوست دارم برام بذار کنار، کارم که این اطراف تموم شد میام می گیرمشون. اونم میگه چشم خانم شما امر بفرمایید...


از خودم و خودتو همۀ آدما چه پنهون که این روزها دلم به شدت هوای نشر باغ رو کرده. هوای اون مغازۀ دوست داشتنی،ِ آجری با چارچوب های سبز رنگ چوبی، هوای اون میزی که وسط مغازه گذاشته و کتابهای جدید رو کنار هم چیده. دلم هوای چرخیدن لابه لای کتابهای نازنین و نجیبِ نشسته تو قفسه های اون دو وجب مغازه، همون یه گُله جا رو کرده، اون تهِ ته، کنج دست راست که کتاب پیامبرو دیوانه خلیل جبران رو داره، همونجا که معمولا کتابای شعردر قطع های کوچیک و بزرگ رو میشه رج زد. دلم بدجوری هوس اون کانتر جلوی مغازه رو کرده که روش کتابهای کوچیک جیبی و تقویم های کیفی رنگی رنگی  داره یا از اون دفترچه یادداشت های کاغذ کاهی که تو هر صفحه ش یه خط شعر فروغ یا شاملونوشته و CD های موسیقی غرب و شرق و سنتی و کلاسیک رو ردیف کرده. هنوزم از در که وارد میشی، دست راست اولین یا دومین کتابی که به چشم میخوره، شازده کوچولو با جلد آبی یا اون یکی ترجمه با جلد سفیده؟... اصلا دلم برای اون 3 تا آقای عزیز که منو به اسم فامیل می شناختن و سفارش های چپ و راست کتاب و CD رو برام میاوردن تنگ شده. برای رفتن تو اون مغازه هیچ بهانه ای لازم نیست، فقط یه دل می خواد که عاشق باشه. عاشق 4 فصل سال، عاشق یاکریم و برگ چنار، عاشق صدای آبی که جوی ولیعصر رو خاطره انگیزمی کنه، عاشق سنگ فرشهای قدیمی پیاده رو که یه درمیون پات بهشون گیر می کرد، عاشق باغ فردوس و موزۀ سینما، عاشق بویِ ناشناخته اما خوبی که تو اون کوچه های فرعی و درختی جریان داره، عاشق اون زنهایی که از تجریش میان و یه عالمه سبزی خوردن تازه و کرفس و گوجه فرنگی رو تو یه زنبیل یا چند تا کیسه دارن خِر کش می کنن و سر راه 2 تا هم نون سنگک می گیرن که مطمئن شن دستاشون پُره پره وقت رسیدن به خونه. راستی آدما، هنوز منو یادتونه؟ هنوز مغازه هاتون پر رونق و سبزه؟...

حسن آقا وقتم تموم شد باید برگردم، اومدم گل سرخ روببرم... دستت درد نکنه. مثل همیشه تازه و زیبا، هنوزم مثل قدیما گرون فروشی که حسن آقا...راستی گفتی شاخه ای چند؟
گل سرخ، گلبرگی چند؟ خوشیِ دل هاتان سیری چند؟
 از سال اول راهنمایی که می‌شه همون سال ششم از کل 12 سال تحصیل در مدرسه، به تحصیل و یادگیری زبان عربی مشغول یا به عبارتی مجبور شدیم. تجزیه، ترکیب، صرف افعال مجرد و مزید، سرگردانی بین اَبا، اَبو یا اَبی، قوانین پیچیده و بی منطقِ اعلال، فعل نفی و نهی و امر، حروف اضافه و مضاف و مضافٌ الیه و...همه و همه را با جدیتی مثال زدنی خواندیم و امتحان دادیم و اتفاقا به کوری چشم دشمنان اسلام، با نمرات بسیار بالا از سر گذراندیم. تازه یک عدد 93 درصدی هم در کنکور از خود برجای گذاشتیم اما به یُمن سیستم آموزشی بسیار کارآمد وطنی، اگر در مقابل یک عرب سوسمار خوار کثیف قرار بگیریم، همانقدر توانایی مکالمه عربی داریم که یک گاو ماده شیرده!

جل الخالق، واقعا راز موفقیت بی‌نظیر آموزش و پرورش ما چیست که می‌تواند 6 سال آزگار زبانی را به این همه مغز گیرای نوجوان آموزش دهد بی آنکه این فارغ التحصیلان بی نوا، محض رضای همان خدایی که مجبورشان کرده عربی با او حرف بزنند،‌حتی توانایی محاوره در حد دو جمله به این زبان حرامزاده را داشته باشند.
خیلی فکر کردم، اما انصافاً رمزاین توانایی ستودنی را کشف نمی کنم!

اندر احوالات ما مردمان ایران زمین

ما زیاران چشم یاری داشتیم
یاران هم متقابلا ز ما چشم یاری داشتند
ما منتظر اونا، اونا منتظرِما
وضع‌مون شد این!

If You Go Away



موسیقی زیبا و تاثیر گذار، صدای صاف، مغرور و پُرطنین خواننده ای به اسم Shirley Bassey به همراه شعری که تشبیهات انتزاعی اما در عین حال بسیارلطیفی رو برای ابراز دلتنگی های عاشقانه(حتی اگر عشق یک طرفه بوده باشه) درلابه لای خطوط ترانه به خوبی به کار برده، از ویژگیهای آهنگی ست به اسمِ If you go away  که برگردانِ انگلیسیِ نسخۀ اصلی این آهنگ به زبان فرانسوی و با اسم  Ne Me Quitte Pas  نوشتۀ Jacques Brel در سال 1959 است. تا امروز خواننده های زیادی از جمله Julio Iglesias, Tom Jones , Frank Sinatra  و...به زبانهای مختلف و البته مقادیری دخل و تصرف، این ترانۀ دوست داشتنی رو اجرا کردند. جالبه بدونید که حتی فرهاد هم سالها پیش این آهنگ روبه زبان انگلیسی اجرا کرده، با کوشش ها و مساعی زیاد بالاخره تونستم قطعۀ به شدت بد کیفیتی رو ازاجرای مذکور تو یوتیوب پیدا کنم که خب بازهم برای خودش غنیمته!             
پیشنهاد می کنم وقتی به آهنگ گوش میدین، متن ترانه رو دنبال کنید. لحظات اوج موسیقی، وقتی خواننده با تمام قوا تارهای صوتی ش رو به لرزه در میاره و فریاد میزنه...تمام تارهای روح و روان وقلب و دلِ من هم همگام با موسیقی و آواز، مضراب می خورن، به لرزه در میان و به وضوح ارضای حسی میشن... 


If you go away, on this summers day
Then you might as well take the sun away
All the birds that flew in the summer sky
When our love was new and our hearts were high
When the day was young and the night was long
And the moon stood still for the night birds' song
If you go away, if you go away, if you go away

But if you stay, I'll make you a day
Like no day has been or will be again
We'll sail the sun, we'll ride on the rain
We'll talk to the trees and worship the wind
Then if you go, I'll understand
Leave me just enough love to hold in my hand
If you go away, if you go away, if you go away

If you go away, as I know you will
You must tell the world to stop turning till
You return again, if you ever do
For what good is love without loving you
Can I tell you now as you turn to go
I'll be dying slowly till the next hello
If you go away, if you go away, if you go away

But if you stay I'll make you a night
Like no night has been or will be again
I'll sail on your smile, I'll ride on your touch
I'll talk to your eyes that I love so much
But if you go I won't cry
Though the good is gone from the word goodbye
If you go away, if you go away, if you go away

If you go away as I know you must
There'll be nothing left in the world to trust
Just an empty room full of empty space
Like the empty look I see on your face
I'd have been the shadow of your dog
If I thought it might have kept me by your side
If you go away, if you go away, if you go away...

هر چقدر همیشه از 29 اسفند و حال و هوایی که توش جاری بود خوشم میومد و سعی می کردم همۀ دقایقش رو زندگی کنم و با لحظاتش لاس بزنم تا طعم و بو و حس‌ش تا چند روز زیر زبونم بمونه، همونقدرهمیشه، همواره، دمادم و بی استثناء  از 13 فروردین یا همون سیزده بدرِ خودمون بدم میومد.
ازهمون نخستین ساعات صبح روز سیزده فروردین، یه غم سنگین هجوم میاورد به دلم و از ظهر به بعد تبدیل می شد به یک ماتم،  افسردگی، یاس فلسفی و ناامیدیِ تمام عیار. اینجوری بگم که گاهی حتی اگه روم میشد ممکن بود خودم رو حلق آویز کنم یا مثلا از یه جایِ بلند با کمال میل به پایین بپرم! وای به وقتی که سیزده بدر منفور به یک جمعۀ منفور می‌افتاد و تو می دونستی شنبۀ کهیرزای محبوب در راهه و فردا صبح زود باز باید به آغوش نه چندان دوست داشتنی مدرسه، دانشگاه، محیط کار و به عبارتی جامعه برگردی و روز از نو،  همراه با خلق الله همیشه نالان، سرخورده و بعضا"  رند، به دنبال روزی دویدن های بیهوده از نو!

اصلا از اون آوارگی غم انگیز مردم تو سیزده بدر، که با فاصله 30 سانتی متری از هم می چپیدن رو یه زیراندازِ 3X4 و با سه تا بچۀ قد و نیم قدِ تخس مشغول آش رشته و لوبیا پلو و کتلت خوردن بودن، به شدت دلم می گرفت. این صحنه رو کف پارک ملت، پارک نیاوران، پارک ساعی، کنار رود خونۀ زرد بند و دربند سر و جاده چالوس و هر جوی و اصولا راه آب باریکه ای میشد دید. بد تربن تصویر ذهنی من اون عصر نیمه خنکِ آخرین روز از تعطیلات طولانی ای بود که همۀ آدمای یه شهر بزرگ به اسم تهران با هر چی عهد و عیال و سر و فرزند، به همراه تعدادی قابلمه و بشقاب چنگال و گاز پیکنیکی و راکت بدمینتون وتوپ پلاستیکی راه راه یا چهل تیکه ، و البته اکثرا با دلهایی عمیقا پژمرده، رو وجب  به وجب  زمین شهر نشستن و سعی می کنن ادای آدم های خوشحال و سرزنده ای رو در بیارن که معتقدن با این بیرون اومدن در سیزدهمین روز از سالِ تازه وارد، تمام نحسی های احتمالی بقیۀ روزهای این سال رو از زندگی شون "بدر" خواهند کرد. بماند که کلی آدم هم سبزه گره می زدن که بخت خفته رو با لگد و به مددِ گرۀ سبزه بیدار کنن و ایشالله سال دیگه این موقع بچه به بغل خونۀ شوهر باشن و بعدشم 3 تایی با هم (تازه عروس داماد قصه رو میگم با بچه کاکل زری به بغلشون) رو یه زیر انداز نحسی 13 رو برای سال بعد تر و بعد تر در کنن! 

نمیدونم از کی و کجا بود که این روز عزیز و دلچسب سیزده بدر، مزین شد به یک رسم بسیار مبتذل به اسم دروغ سیزده! فکر کنم این هم از اون پدیده های من درآوردی ایرانیان خارج نشینی‌ه که از مصادف بودن ماه آپریل فرنگی ها که توش April Fools' Day رو دارن با همین روز سیزده بدر خودمون، یک معجونِ به غایت هجو و آزار دهنده به اسم دروغ سیزده تولید کردن تا بلکه مثلا  غم انگیزی ذاتیِ این روز گند رو با سر کار گذاشتن هم دیگه رنگ و رویی از طنز و خنده ببخشن.
اما از اونجایی که این قضیه برای من خیلی بیگانه ست، هیچوقت از طرف دوستان و بستگان ایرانی جدی نگرفتمش.
 امشب در حالیکه سبزۀ 25 روزۀ بسیار کوچک و داغونم رو به نیت باز شدن بخت(!) گره زده بودم و با اعتقاد فراوان جهت دفع نحسی به دامن جنگلهای بارانی این دیار غربت پناه برده و سپس با دلی آرام و قلبی مطمئن به منزل مراجعت کرده و در جوار اینترنت مشغول گذران وقت بودم، به ناگه خبری از زبان کسی شنیدم که...


...خبر رو شنیدم وباید اعتراف کنم بدون شک و شبه ای حرف هاتو باور کردم. هر ده انگشت دستام یخ زدن و تا حد زیاد دچار افزایش ضربان قلب شدم. داشتم سعی می کردم قضیه رو تجزیه تحلیل کنم و با تمام وجود شرایط‌‌‌‌ ت رو درک کنم. چیزی که بهم گفتی به منزلۀ یه شوک بزرگ وجودم رو زیرو رو کرد. در کسری از ثانیه همه چیز از دیروز تا امروز، از امروز تا فردا از جلوی چشمام گذشت. از اونجایی که عادت شخصیتی‌م جوریه که به محض ادراک هر شوک، بلافاصله تمام مغزم متمرکز میشه برای تحلیل جریان،  پیدا کردن سریع یه راه حل عملی و منطقی برای مشکل و یا حداقل یه توضیح معقول برای هضم واقعه...این بار هم سیستم دفاعی مغزم به سبک مواجهه با یه اتفاق ناگهانی همۀ این مسیر رو رفت و کلی انرژی ازم گرفت.اذیت شدم، خیلی خیلی زیاد...

از همین تریبون انزجار خودم رو از روز سیزدهم فروردین و از اون بدتر دروغ سیزده به شدت اعلام می کنم. هشدار میدم اگر کسی باز به سرش بزنه که از این شوخی های خرکی و غیر انسانی منتسب به روز سیزده یا آپریل یا هر کوفت و زهرمار هجو و مزخرف دیگه ای بکنه، با دستای خودم خفه ش می کنم. اینو کاملا جدی گفتم!



* عکس از سبزۀ خودم و جایی که سیزده بدر کردم!!!-همین امروز
چهار سال پیش که می خواستم اینجا امتحان رانندگی بدم، من بودم و یک خروار ادعا و یک امتحان سه مرحله ای. مرحلۀ اول که مربوط بود به آئین نامه رو طبق عادتِ معمولِ امتحان دادنم، یک ساعت قبل از امتحان با بدبختی روخونی کردم و خوشبختانه  با نمرۀ بالا پاس کردم. 
مرحلۀ دوم یه چیزیه به اسم Hazard Test ، میشینی تو یه اتاق که یه سری کامپیوتر مخصوص توش داره که Touch Screenهستند با هدفون و البته صندلی برای نشستن پشت کامپیوتر ها! چند تا کلید هست به اسم های "ترمز"، "بوق"، "ایست کامل" و امثالهم (امثالهنَ نمیشه گفت برای جمع مونث سوم شخص؟) که الان راستش رو بخواین همش رو یادم نیست. روی مانیتور تصاویری شبیه سازی میشن که تو خودت رو به عنوان راننده حس می کنی و مشغول حرکت،  هر لحظه ممکنه یه خطر پیش بیاد و ازت انتظار می ره که با توجه به کلید های که داری، عکس العمل سریع، مناسب و به موقع نشون بدی. نه خیلی زود نه خیلی دیر. که در هر دو حالت امتیاز از دست می دی.  عین گِیم های پلی استیشین میمونه. مثلا داری به سرعت 80 تو یه جادۀ خارج شهرمیری، خیلی ریلکس و آروم. میرسی به یه سر بالایی و دیدِ خوبی از ادامۀ جاده نداری که به ناگه یه حیوون وحشی می یاد وسط جاده. حالا اینکه کی و چه جوری ترمز کنی که نه حیوون بدبخت بیچاره رو زیر کنی و نه اگر احیانا ماشینی پشتت هست بابت ترمزِ خرکیِ تو، منحرف شه یا بزنه بهت...چیزیه که تعیین می کنه عکس العمل های شما در هنگام رانندگی مناسب هست یا اینکه  بالفوه عقب مونده هستی، پس هم حیوون رو زیر می کنی، هم بعد از زیر کردن  تازه مغزت فرمان ایست شدید به پاهات میده و آنچنان ترمز میزنی که هم خودت از شیشه جلو پرت شی بیرون هم رانندۀ مفلوک عقبی از شیشه پشت ماشینت بیاد تو. به هر حال اون امتحان رو هم با نمرۀ خوب قبول شدم. 
قسمت بعدی امتحان شهر بود که برای این امتحان معمولا با ماشین خودت یا مربی رانندگیت میری و تو خیابونهای واقعی رانندگی می کنی. من که از 17 سالگی تو اون خیابون های کج و کوله و پر خطر تهران رانندگی کرده بودم با یه اعتماد به نفس مثال زدنی پا به عرصۀ امتحان عملی گذاشتم. و صد البته با خواری و ذلت و دستانی دراز تر از پاها، عرصه رو ترک کردم. رد شدم. تنها به یک دلیل مسخره. اینکه وقتی به تابلویِ از نظر "من"ِ اون موقع "کاملا بی معنی" توجه کافی نکردم و ایست کامل ننمودم!
GIVE WAY


جناب ممتحنِ مربوطه بهم گفت عجیبه که با وجود این همه سال رانندگی کردن تو یه ابَر شهر، معنیه این تابلوی راهنمایی رانندگی رو فراموش کردی. منم تو چشمای آبیِ آسمونیِ آقای جناب سرتَنگ یا ستوان یا هر چی که بود زل زدم گفتم آخه ما از این تابلو ها نداریم اونجا که روش نوشته باشه "راه بده". گفت پس چه جوری تو چهار راه های کوچیک به شکل موردی حق تقدم های استثنا رو تعیین می کنید؟( به غیر از اونکه مثلا حق تقدم با ماشین سمت راستِ شماست و اینا...)
گفتم یه تابلو داریم که،نه مثلثه، نه دایره نه مربع نه به هیچ شکل هندسی و غیر هندسیه شناخته شده یا ناشناختۀ دیگه، نوشته نداره، خط اریب نداره، بی رنگه، سر هیچ میله ای وصل نیست، البته هیچ وقت ساخته نشده، هیچ جا هم نصب نشده و خب طبیعتا نامرئیه. اما عین سایر قوانین نانوشتۀ بشری وجود داره و خیلی هم سفت و سخت اجرا میشه. به جای راه بده میگه " راه بگیر". هر کی زورش بیشتر برسه یه دستی به سرو گوش این تابلوی نامرئ یه  این ابر شهر دوست داشتنی ما میکشه و به سلیقۀ خودش تبدیلش می کنه به " به زور راه بگیر" یا " حتی اگه شده میلیمتری ولی راه بگیر" و قس علی هذا. هر کی بسته به کَرَم خودش یه راهی از این همه راه پیش روی دیگری رو می گیره و میره!

البته این قسمتهای آخرش رو توی دلم گفتم. اصولا برای اینکه وجۀ چند هزار سالۀ فرهنگ و تمدنمون جلوی این خارجی های بی بته خراب نشه، در مورد چیزهای خیلی ضایع وطنی حرفی نمیزنم. اما در عوض اینقدر تبلیغات مثبت در مورد ایران زمین کردم که همه مشتاق شدن بیان ببینن اونجا رو. و البته تا همین جاش یه کاروان 30 نفری از اساتید و پروفسورها و دانشجوهای دکترا رو جوری ترغیب کردم که تو ماه سپتامبر برای ایران بلیط خریدن و جای اقامت رزرو کردن. فقط دلشوره دارم که یه موقع میان اونجا گندش در نیاد یا یهو سر از" آب خنک خونه" در نیارن به جرم خارجی بودن!